نشان ارادت مردم رفسنجان به امام حسین (ع) جهت ترفیع گنبد بهشت
تعداد 483 خشت طلا به ارزش 10,384,500,000 ریال
اطلاعات بیشتر و مشارکت
مشارکت در ساخت صحن و شبستان حضرت زهرا (س)
در جوار بارگاه ملکوتی امام علی (ع)
اطلاعات بیشتر و مشارکت

فعالیتهای سیاسی امام کاظم(ع) ارسال به واتس آپ ارسال به تلگرام

دورانی که امام کاظم ـ علیه السلام ـ در آن زندگی می‌کرد، مصادف با نخستین مرحله استبداد و ستمگری حکام عباسی بود. آنها تا چندی پس از آن که زمام حکومت را به نام علویان در دست گرفتند، با مردم و به خصوص با علویان برخورد نسبتا ملایمی داشتند؛ اما به محض این که در حکومت استقرار یافته و پایه‌های سلطه خود را مستحکم کردند و از طرف دیگر با بروز قیام های پراکنده‌ای که به طرفداری از علویان پدید آمد و آنها را سخت نگران کرد، بنا را بر ستمگری گذاشته و مخالفان خود را زیر شدیدترین فشارها قرار دادند. آنها حتی نزدیکترین دوستان خود همچون عبدالله بن علی را به خاطر تلاش های پنهانیش، برای به دست آوردن جانشینی سفاح کشتند. به همین ترتیب ابو سلمه و ابو مسلم خراسانی را نیز از بین بردند.
منصور شمار فراوانی از علویان را به شهادت رساند؛ شمار بیشتری از آنان هم در زندانهای او در گذشتند. [۱]
این اعمال فشار از زمان امام صادق ـ علیه السلام ـ آغاز شد و تا زمان امام رضا ـ علیه السلام ـ که دوره خلافت مأمون بود با شدت هر چه تمامتر ادامه یافت؛ مردم در زمان مأمون اندکی احساس امنیت سیاسی کردند، ولی دیری نپایید که دستگاه خلافت بد رفتاری و اعمال فشار بر مردم را دوباره از سر گرفت.
فشار سیاسی عباسیان در دوره‌ای آغاز شد که پیش از آن امام باقر و امام صادق ـ علیهما السّلام ـ با تربیت شاگردان فراوان، بنیه علمی و حدیثی شیعه را تقویت کرده بودند و جنبشی عظیم در میان شیعه پدید آورده بودند. امام کاظم ـ علیه السلام ـ پس از این دوره در مرکز این فشارها قرار گرفت. در عین حال رسالت ایشان آن بود تا در این حرکت علمی، توازن و تعادل فکری را میان شیعیان برقرار کنند. طبعا عباسیان نمی‌توانستند تشکلی به نام شیعه را با رهبری امام بپذیرند. این مهمترین عاملی بود که آنها را وادار کرد تا امام را تحت فشار بگذارند.
امام کاظم ـ علیه السلام ـ پس از شهادت پدرش در سال ۱۴۸ امامت را عهده دار شد. منصور عباسی در سال ۱۵۸ در مکه مرد. جانشین وی تا سال ۱۶۹ فرزندش مهدی عباسی بود. پس از آن یک سال هادی عباسی خلافت کرد و آنگاه هارون به خلافت رسید. امام در سال ۱۸۳ به شهادت رسید و در تمام این سالها رهبری شیعیان امامی را عهده دار بود. همانگونه که گفتیم عصر امام کاظم ـ علیه السلام ـ دوران بسیار سختی برای شیعیان بود و در این دوران حرکتهای اعتراض‌آمیز متعددی از ناحیه شیعیان و علویان نسبت به خلفای عباسی صورت گرفت که از مهمترین آنها قیام حسین بن علی، شهید فَخّ ـ در زمان حکومت هادی عباسی ـ و نیز جنبش یحیی و ادریس فرزندان عبدالله بود که در زمان هارون رخ داد. در واقع مهمترین رقیب عباسیان، علویان بودند و طبیعی بود که حکومت آنان را سخت تحت نظارت آنها بگیرد.
کتب تاریخ و حدیث، برخوردهای متعدد خلفای عباسی با موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ را نقل کرده‌اند که عمده‌ترین آنها برخوردهای هارون است. در عین حال باید توجه داشت که امامان شیعه همگی بر لزوم رعایت تقیه پا فشاری کرده و می‌کوشیدند تا تشکل شیعه و رهبری آنهارا به طور پنهانی اداره نمایند. طبعا این وضعیت سبب می‌شد تا تاریخ نتواند از حرکات سیاسی آنها ارزشیابی دقیقی به عمل آورد. با این حال، شاهد این تلاش های زیاد، همان استوار ماندن شیعه است که نمی‌توانست بدون چنین تلاشهایی پا برجا بماند. رهبری این حرکت و ظرافتی که در هدایت آن بکار برده شد، عامل مهم استواری شیعه در تاریخ است.
اینک مروری بر برخورد خلفا به ویژه هارون با امام کاظم ـ علیه السلام ـ خواهیم داشت که در این برخوردها، موقعیت امام و نیز شیوه سیاسی آن حضرت به دست می‌آید. ابن شهر آشوب خبری در برخورد منصور با امام کاظم ـ علیه السلام ـ آورده می‌نویسد: منصور از امام خواست تا در عید نوروز، به جای او در مجلسی نشسته و هدایایی را که می‌آورند از طرف او بگیرد. امام در پاسخ فرمود:
انی قد فتشت الاخبار عن جدی رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ فلم اجد لهذا العید خبرا؛ انه سنه للفرس محاها الاسلام و معاذ الله أن نحیی ما محاه الاسلام. [۲]
من اخباری را که از جدم رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ وارده شده بررسی کردم و خبری درباره این عید پیدا نکردم. این عید از سنن ایرانیان است که اسلام بر آن خط بطلان کشیده است. به خدا پناه می‌برم از این که چیزی را که اسلام آن را از میان برده دوباره آن را زنده کنم.
منصور در پاسخ گفت: این کار را «سیاسه للجند» انجام می‌دهد، چرا که بسیاری از لشکریان و حتی دهاقین معروف آن نواحی ایرانی بودند و طبیعی بود که به مناسبت این عید، هدایای زیادی به منصور اهدا می‌کردند. به این ترتیب وجوه زیادی به خزینه او ـ که به بخل نیز شهرت داشت ـ افزوده می‌شد. وی امام را مجبور کرد تا آن روز از طرف منصور در آن مجلس نشسته و هدایای لشکریان را بگیرد. با این حال برخورد امام با این حرکت منصور قابل توجه است.
بعد از آن، در دوران ده ساله حکومت مهدی عباسی که امام مشغول تدریس و نقل حدیث و تربیت شاگرد و ایجاد ارتباط میان خود و رهبران شیعه در نواحی مختلف بود، تاریخ برخوردهایی را ثبت کرده که قابل توجه است. از جمله مهمترین آنها که مورخانی مانند ابن اثیر، خطیب بغدادی، و ابن خَلَّکان و نیز روات شیعه نقل کرده‌اند، بازداشت و زندانی کردن و سپس آزاد شدن امام در بغداد است. مهدی عباسی که احتمالا بخشش های امام او را به وحشت انداخته بود و احتمال می‌داد که حضرت وجوهی جمع آوری کرده و آن را برای سازمان دادن و تقویت شیعیان مصرف می‌کند، دستور بازداشت حضرت را به فرماندار خود در مدینه صادر نمود. او نیز امام را دستگیر و روانه بغداد کرد. مهدی او را به زندان انداخت. شب هنگام علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ را در خواب دید که به او می‌فرمود:
فهل عسیتم ان تولیتم ان تفسدوا فی الارض و تقطعوا ارحامکم؟[۳]
آیا اگر به حکومت رسیدید می‌خواهید در زمین فساد کنید و پیوند خویشاوندیتان را ببرید؟ مهدی در همان لحظه از خواب بیدار شد؛ حاجب خود را که ربیع نام داشت صدا کرد و دستور داد امام کاظم ـ علیه السلام ـ را پیش او حاضر کند. وقتی امام آمد، ایشان را در کنار خویش نشاند و گفت: امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ را به خواب دیدم که این آیه را می‌خواند. سپس از او پرسید:
افتؤمنی ان لا تخرج علی او علی احد من ولدی؟
آیا به من اطمینان می‌دهی که علیه من و یا یکی از فرزندانم قیام نکنی؟
امام فرمود: و لله ما فعلت ذلک و لا هو من شأنی.
به خدا سوگند من چنین کاری نکرده‌ام و این کار اصولا در شأن من نیست.
خلیفه کوشید تا با دادن سه هزار دنیار و تصدیق گفته‌های امام، به گونه‌ای با او برخورد نماید تا او راضی به مدینه بازگردد و بی‌درنگ آن حضرت را به مدینه باز گردانید. [۴]
بار دیگر نظیر چنین پیش آمدی برای آن حضرت در زمان هارون رخ داد که پس از این نقل خواهیم کرد. گفتنی ا ست که رویدادهای غیر عادی درباره امام کاظم ـ علیه السلام ـ معمولا بیشتر از ائمه دیگر، جز امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ نقل شده است؛ تا آنجا که چنانکه حتی در منابع غیر شیعی نیز شواهد زیادی برای این گونه حوادث می‌توان یافت. نمونه، آن خبری است که دینوری در اخبار الطوال درباره پیشگویی امام کاظم ـ علیه السلام ـ به هارون، درباره اختلاف فرزندانش، نقل کرده است.
زمانی امام کاظم ـ علیه السلام ـ بر مهدی عباسی وارد شد و دید که او رد مظالم می‌کند، امام که او را در چنین حالی دید پرسید: چرا آنچه را که از راه ستم از ما گرفته شده بر نمی‌گردانی؟ مهدی پرسید: آن چیست؟ امام ماجرای فدک را برای او چنین توصیف کرد: فدک به دلیل اینکه از جمله «ما لم یوجف علیه خیل و لا رکاب» است، ملک خالص پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ بود که آن را به دخترش فاطمه ـ علیها السّلام ـ بخشید و پس از رحلت آن حضرت با این که ابوبکر طبق شهادت علی و حسنین ـ علیهم السلام ـ و ام ایمن حاضر شده بود آن را به فاطمه ـ علیها السّلام ـ برگرداند، خلیفه دوم از این کار جلوگیری کرد. مهدی گفت: حدود آن را مشخص کن تا برگردانم. امام حدود فدک را مشخص کرد. خلیفه گفت: هذا کثیر فانظر فیه. [۵] (این مقدار زیاد است درباره آن فکر می‌کنم).
طبیعی بود که مهدی چنین کاری را انجام ندهد؛ زیرا افزون بر آن که او محکومیت کسانی را که مانع از باز گرداندن فدک به اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ شده بودند می‌پذیرفت ـ و در میان آنها اجداد خود او نیز بودند ـ واگذاری آن می‌توانست امکانات مالی فراوانی را در اختیار امام قرار دهد که این به مصلحت حکومت نمی‌توانست باشد. پس از مرگ مهدی در سال ۱۶۹، فرزندش موسی الهادی بر سر کار آمد. وی بیش از یک سال زنده نماند. در زمان او بود که حسین بن علی شهید فَخّ، قیام کرد و کشته شد. وقتی سر او را برای هادی آوردند، او اشعاری چند بر زبان آورد و در آن از طالبی‌ها به قطع رحم و متهم کرد. وی سپس نگرانی شدید خود را از موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ اظهار نمود و قسم یاد کرد که او را خواهد کشت: و الله ما خرج حسین الا عن امره و لا اتبع الا حجته لانه صاحب الوصیه فی هذا البیت قتلنی الله ان ابقیت علیه.
به خدا قسم حسین (شهید فَخّ) به دستور او (امام کاظم ـ علیه السّلام ـ) قیام کرده و تحت تأثیر او قرار گرفته؛ زیرا صاحب وصیت (پر نفوذ) در این خانواده او است، خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم.
قاضی ابو یوسف که در مجلس حاضر بود او را آرام کرد و گفت: نه موسی بن جعفر ـ علیه السّلام ـ و نه هیچ کدام از فرزندان این خانواده اعتقاد به خروج علیه خلفا را ندارند. [۶] در ادامه آمده است: زمانی که امام ـ علیه السّلام ـ از خطر دستگیری و شهادت خود به دست هادی عباسی آگاه شد و تهدیدهای او را شنید، در حق وی نفرین کرد و چندی بعد خبر مرگ او به مدینه رسید. [۷]
در واقع ما نیز یقین نداریم که قیام شهید فَخّ به امر امام کاظم ـ علیه السلام ـ بوده باشد؛ گرچه می‌توان پذیرفت که قیام فَخّ، در ردیف سالم‌ترین قیام های علویان بر ضد عباسیان است. گفتنی است که شیعیان زیدی که جناح تندروی شیعه محسوب می‌شدند، اظهار می‌کردند که امام صادق ـ علیه السلام ـ اعتقاد به جهاد ندارد. امام ـ علیه السّلام ـ در پاسخ می‌فرمود: و لکن لا ادع علمی الی جهلهم (من علمم را به جهل آنان وا نمی‌گذارم).
اما درباره قیام های زیدی باید گفت: این قیامها گرچه از روی صداقت و خلوص نیّت صورت می‌گرفت و گاهی رهبران آنها اشخاصی عالم و فاضل و فداکار بودند، اما به دلایل مختلف سیاسی و علی رغم گستردگی و کثرتشان، کار اینها بی‌ثمر بود.
آنها دست کم در عراق کمترین موفقیتی به دست نیاوردند. شیعیان امامی که موافقتی با این قیامها نداشتند، در این مسأله با آنها درگیر شده و میان آنها اختلافاتی پدید آمد. شرکت امامیان در این قیامها به خصوص با توجه به اختلافات عمیقی که به تدریج بین زیدیه و آنها به وجود آمد، درست نبود؛ زیرا رهبری زیدیها را کسانی غیر از امامان شیعه بر عهده داشتند. اختلافات میان زیدیها و شیعه احتمالاً از زمان خود زید آغاز شده و در جریان نفس زکیه به اوج خود رسید، تا آنجا که همکاری زیدی‌ها و شیعه را بسیار مشکل ساخت؛ زمانی که شهید فَخّ قیام کرد، اکثریت علویان مدینه در آن قیام شرکت کردند، اما موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ نه تنها در آن شرکت نکرد بلکه شکست و شهادت حتمی او را نیز به وی گوشزد نمود. [۸]
شهید فَخّ مدتها در اندیشه قیام بود. آنچه سبب تعجیل وی شد، شدت فشارهای وارده بر علویان از سوی هادی عباسی بود. حاکم مدینه که شخصی از خاندان خلیفه دوم بود، درباره علویان سختگیری فراوان کرد. این مسأله سبب شد تا قیام زودرس شود و در ایام حج، که از طرف خلیفه نیز جمعیت‌هایی به مکه فرستاده شده بود، قیام انجام گردد. اما نتیجه آن شد که نیروهای خلیفه، قیام را به شدت سرکوب کردند. جنگ میان آنها با شکست و شهادت اکثر یاران حسین بن علی و خود او پایان یافت و وقتی که سرهای آنان را نزد موسی بن عیسی آوردند، عده‌ای از فرزندان علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ حضور داشتند که از جمله موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ بود. موسی بن عیسی با اشاره به سر حسین بن علی از حضرت پرسید: این سر حسین بن علی است؟ امام پاسخ داد:
نعم انا لله و انا الیه راجعون مضی و الله مسلما صالحا قوّاما آمرا بالمعروف و ناهیا عن المنکر و ما کان فی اهل بیته مثله.[۹]
آری انا لله و انا الیه راجعون، به خدا سوگند او در حالی که مسلمان صالحی بود و به عبادت پروردگارش قیام می‌کرد و امر به معروف و نهی از منکر می‌نمود. عمر خود را به پایان برد؛ او در خانواده خود مانند نداشت.
موسی بن عیسی در برابر این جواب سکوت کرده و چیزی نگفت.
نمونه‌های دیگری از مبارزه امام با خلافت:
جز آنچه گذشت، نمونه‌های دیگری از مبارزه امام ـ علیه السّلام ـ و برخورد او با دستگاه حاکم عباسی نقل شده است. از آن جمله، نوعی مبارزه منفی است. مبارزه‌ای که گرچه در قالب نقشه‌های براندازی نیست؛ بر عدم مشروعیت نظام تأکید کرده و می‌کوشد تا اعتماد مردم را نسبت به آن سست کند. نکته مهم در مبارزه منفی، عدم همکاری است؛ امری که به خودی خود، عدم مشروعیت هیأت حاکمه را نشان می‌دهد. شیوع و رسوخ چنین نگرشی نسبت به یک حکومت در میان مردم، خطر عمده‌ای برای آن به شمار می‌رود، زیرا با عدم اعتقاد مردم به مشروعیت حکومت، هر آن ممکن است جنبشی برای براندازی آن ایجاد شده و مردم به آن جنبش بپیوندند.
درباره برخورد امام با صفوان بن مهران جمّال آمده است: زمانی که وی به عنوان یک شیعه خدمت امام کاظم ـ علیه السلام ـ مشرف شد، آن حضرت به او فرمودند: یا صفوان کل شی‌ء منک حسن جمیل ما خلا شیئا واحدا. ای صفوان! همه کارهای تو نیکو و زیبا است جز یک کار، صفوان پرسید: ای فرزند رسول خدا! آن چیست؟ امام فرمود: اکراءک جمّالک من هذا الرجل ـ یعنی هارون ـ. این که شترهایت را به هارون کرایه می‌دهی. صفوان گفت: من شترهایم را برای لهو و صید و امثال آن به وی کرایه نمی‌دهم، بلکه تنها برای سفر حج این کار را انجام می‌دهد. در این کار او خودش هم مباشرتی ندارد بلکه دیگران را برای آن اجیر می‌کند. امام فرمود: یا صفوان أیقع کراءک علیهم؟ آیا به نظر تو کرایه دادن شترانت به آنها صحیح است؟ صفوان گفت: آری. امام فرمود: أتحب بقائهم حتی یخرج کراءک؟ آیا دوست داری آنها تا انقضای مدت کرایه و پس دادن شترانت زنده بمانند؟ صفوان گفت: آری. اما افزود: فمن احب بقائهم فهو منهم و من کان منهم کان ورد النار. هر کس بخواهد آنها زنده بمانند، در سف آنان قرار می‌گیرد و هر کس که از آنها باشد داخل جهنم می‌شود.
پس از آن، صفوان تمامی شتران خود را فروخت و وقتی هارون از علت این کار پرسید: جواب داد: دیگر پیر شده‌ام و غلامانم چنانکه باید به این کار نمی‌رسند. هارون گفت: می‌دانم به اشاره چه کسی شترانت را فروخته‌ای؛ موسی بن جعفر تو را به اینکار واداشته است. او گفت: مرا با موسی بن جعفر چکار؟ هارون گفت: دع عنک هذا، فوالله لولا حسن صحبتک لفتلتک. [۱۰] این حرفها را کنار بگذار، به خدا اگر به خاطر صفای مصاحبت با تو نبود تو را می‌کشتم.
نوع دیگر از برخورد امام کاظم ـ علیه السلام ـ با خلافت عباسی، حرکتی بود که امام در برخورد با علی بن یقطین داشت و از وی خواست تا در دربار عباسی بماند و بکوشد تا شیعیان را از گرفتاری نجات دهد. علی بن یقطین در شمار اصحاب خاص امام کاظم ـ علیه السلام ـ بود که در دستگاه خلافت عباسی دارای نفوذ بود. او در دوره مهدی و هارون نفوذ فراوانی داشت و از آن به نفع شیعیان بهره برداری می‌کرد. زمانی که او از امام خواست اجازه دهد تا خدمت دستگاه خلافت را ترک گوید امام از دادن چنین اجازه‌ای خودداری کرده و فرمود:
لا تفعل فان لنا انسا و لا خوانک بک عزا و عسی أن یجبر الله بک کسرا و یکسر بک نائره المخالفین عن أولیاءه؛ یا علی کفاره اعمالکم الاحسان الی اخوانکم.[۱۱] این کار را نکن که ما به تو در آنجا انس گرفته‌ایم و تو مایه عزت برادرانت (شیعه) هستی و شاید خدا به وسیله تو شکستی از دوستانش را جبران نموده و توطئه‌های مخالفان را درباره آنها بشکند. ای علی! کفاره گناهان شما همانا نیکی به برادرانتان است. در روایت دیگری آمده است که امام در جواب او چنین فرمود:
لا لک المخرج من عملهم واتق الله؛[۱۲] تو را چاره‌ای جز ادامه کارت نیست، از خدا بترس.
و در نقل دیگری آمده که وقتی امام به عراق آمد، علی بن یقطین از این که امام را در چنین حالی می‌بیند اظهار تأسف کرد. امام به او فرمود: یا علی! ان لله تعالی أولیاء مع أولیاء الظلمه یدفع بهم عن أولیاءه و أنت منهم یا علی. [۱۳] ای علی بن یقطین! خدا را دوستانی در صفوف دوستان ستمکاران هست که به وسیله آنها از دوستانش دفع شر می‌کند و تو از آنها هستی.
و در روایت دیگری آمده: ان لله مع کل طاغیه وزیرا من اولیاءه یدفع به عنهم. [۱۴] خدا را در کنار هر طغیانگری، یارانی هست که به وسیله آنها بلاها را از دوستانش دفع می‌کند. تأکید امام بر درستی و حتی لزوم کار علی بن یقطین و نیز توصیه هایی که گذشت، نشان می‌دهد که آن حضرت از وی در دفاع از حقوق شیعیانش بهره‌گیری می‌کرده است. درباره علی بن یقطین خبر چینی‌های فراوانی شد که با استفاده از تقیه و راهنمایی های امام کاظم از مهلکه نجات یافت.[۱۵] ابن یقطین همچنین در حل پاره‌ای از مشکلات مذهبی که حکومت با آن درگیر می‌شد می‌کوشید تا از نظرات امام کاظم ـ علیه السلام ـ بهره‌گیری کند.[۱۶] مبارزه با علمای خود فروخته و فاسدی که خود را در خدمت دربار عباسی قرار داده بودند، نمونه دیگری از مبارزات امام کاظم ـ علیه السلام ـ است که در کلمات آن حضرت دیده می‌شود. وجود این افراد در دستگاه خلافت، مشروعیت آن را از نظر عوام تضمین می‌کرد و به طور طبیعی عاملی در مقبولیت حکومت بود. به همین جهت چنین افرادی در دستگاه خلافت از محبوبیت فراوانی نیز برخوردار بودند. در روایتی از آن حضرت آمده که رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ فرمود: الفقهاء امناء الرسل مالم یدخلوا فی الدنیا؛[۱۷] فقها تا هنگامی که خود را به دنیا نفروخته‌اند امین‌های پیامبرانند.
سوال شد: چگونه در دنیا داخل می‌شوند؟ حضرت فرمود: اتباع السطان فإذا فعلوا ذلک فاحذروهم علی أدیانکم؛ وقتی که پیروی از حکّام نمایند. در این زمان بر دین خود از آنان بترسید.
نمونه چنین عالمانی کسانی بودند که هارون هنگام شهادت امام، از آنها بر مرگ طبیعی امام شهادت خواست و از وجهه آنها برای تحمیق مردم استفاده کرد.
بی مناسبت نیست در پایان این بحث این نقل را نیز بیاوریم که امام کاظم ـ علیه السلام ـ به شیعیان خود سفارش کرده بود تا ظاهری آراسته و مرتب داشته و شخصیت اجتماعی خود را حفظ کنند. روزی آن حضرت، یکی از شیعیان خود را دید که ماهی‌ای در دست گرفته، راه می‌رود. خطاب به او فرمود: شما گروهی هستید که دشمنان زیادی دارید؛ پس هر چه می‌توانید ظاهری آراسته داشته باشید. [۱۸]
امام کاظم ـ علیه السلام ـ و مباحث کلامی و فکری:
از جمله مذاهب اسلامی که در اواخر قرن اول هجری پیدا شد و پس از آن هم سهم عمده‌ای در درگیری‌های فکری جامعه اسلامی داشت، مذهب اعتزال بود، اصل اساسی این مذهب، توجیه مسائل دین در سایه عقل بود، «واصل بن عطاء» و «عمرو بن عبید» از جمله مهمترین رهبران آن بودند. توجیه مسائل دینی در پرتو عقل، چیزی نبود که برای شیعیان مقبول نباشد، اما نکته مهم این بود که سپردن مقوله‌های دینی به دست عقل، به طوری که در توجیه و تحلیل عقلی این مقوله‌ها راه افراط پیموده شود، نمی‌توانست نتایج مطلوبی به بار آورد. از نمونه‌های آن، انواع و اقسام عقایدی است که به وسیله این عقل گرایان درباره توحید مطرح می‌شد. گاهی صفات متضاد به خدا نسبت داده و گاه برخی از صفاتی که به تصریح قرآن، خدا متصف به آنها است از حضرت باری سلب کرده‌اند. این حرکت برای شیعیان که خود امام معصوم داشتند، قابل قبول نبود. به ویژه که در فرهنگ شیعه، اصول گرایی، به معنای توجه به احادیث رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ از اساسی‌ترین اصول محسوب می‌شد. در کنار آن، امامان خود در دفاع از حقانیت اسلام، توجیهات عقلی نیز ارائه می‌دادند. در همین زمینه، شاگردانی هم تربیت شدند که رسالت آنها دفاع عقلانی از دین و عقاید مذهب شیعه بود. در برابر معتزله، گروه‌هایی از اهل حدیث بودند که گرفتار احادیث جعلی فراوانی بوده و در مسأله توحید، گرفتار شبهات و مشکلات بسیاری بودند. به هر حال، در جامعه آن زمان، مبحث توحید و صفات خدا، اهمیت فراوانی داشت. طبعا راهنماییهای آن حضرت، می‌توانست، شیعیان را از تأویلات و توجیهات رایج نجات دهد.
در روایتی آمده ست که از آن حضرت درباره صفات خداوند پرسیدند. آن حضرت در پاسخ فرمود: لا تجاوزوا عما فی القرآن؛[۱۹] از آنچه در قرآن است پا فراتر نگذارید.
و در تعبیر دیگری فرمود:
لا تتجاوز فی التوحید ما ذکره اللّه تعالی فی کتابه فتهلک؛[۲۰] در مسأله توحید از آنچه خدای تبارک و تعالی در کتاب خود ذکر کرده پا فراتر نگذار که هلاک می‌شوی. و در روایت دیگر آمده است: إن اللّه أعلی و اجل من أن یبلغ کنه صفته، فصفوه بما وصف به نفسه و کفوا عما سوی ذلک.[۲۱] خداوند بالاتر و بزرگتر از آن است که کسی بتواند به حقیقت صفت او برسد؛ پس او را همانگونه که خودش توصیف فرموده بشناسید و از غیر آن دست بردارید.
و زمانی که خود می‌خواست صفات خدا را برشمرد، تنها از مضامین قرآن بهره می‌گرفت. [۲۲] و در مقابل اهل حدیث که از مشبهه بوده و با تشبث به ظواهر آیات و روایات می‌کوشیدند برای خدا صفات انسانی و مادی بتراشند، موضع گرفته و خدا را از هر نوع تشبیه و صفت مادی مبرا می‌ساخت. [۲۳] وقتی به آن حضرت گفته شد، عده‌ای را عقیده بر آن است که خدا به سماء الدّنیا (آسمان دنیا) نزول می‌کند فرمود: ان اللّه لا ینزل و لا یحتاج الی أن ینزل انما منظره فی القرب و البعد سواء. [۲۴] خدا تنزّل نمی‌کند و احتیاجی بدان ندارد؛ زیرا دور و نزدیک به طور مساوی در منظر و معرض دید اوست.
کلمات دقیق و بسیار گرانبهایی پیرامون صفات خدا از موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ رسیده[۲۵] که لازم است مروری مستقل بر آنها داشته باشیم.
مواضع کلامی امام کاظم ـ علیه السلام ـ در برابر اهل حدیث:
کنار گذاشتن نص الهی درباره امامت علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ آغاز اختلافات بعدی بود که در میان امت اسلام به وجود آمد. به دنبال جایگزینی افراد ناصالح در منصب امامت، آنان علاوه بر این که عهده دار ریاست سیاسی شدند، کار تفسیر دین و بیان فقه را نیز به دست گرفتند و از آنجا که از لحاظ علمی توانایی نداشتند، دیدگاه‌هایی را مطرح کردند که به طور طبیعی مشکلاتی را به وجود آورد. در این زمینه، نخستین درگیری علمی در ظاهر، مسأله ارث پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ و نیز جنگ با مخالفان پرداخت زکات بود. [۲۶] بعدها در دوران خلافت خلفا از این دست اختلافات فراوان مطرح گردید. در همین زمان، گاه مسائل کلامی نیز مطرح شده و پاسخهایی از طرف خلفا داده می‌شد. [۲۷] افرادی که به دلایلی نمی‌توانستند، این پاسخها را بپذیرند راهی دیگر می‌گزیدند و جاهلان دچار سر در گمی می‌شدند. این وضعیت به تدریج اختلافاتی در این باره در جامعه اسلامی به وجود می‌آورد.
جلوگیری از تدوین و نقل حدیث، نفوذ آثار فرهنگی یهود در میان مسلمانان، رسوخ دنیاطلبی و تفسیر انحرافی دین برای تحکیم پایه‌های حکومت فاسد اموی و مهمتر از همه، کنار زدن «اهل ذکر» از صحنه علمی و دینی و سیاسی، دامنه اختلافات را گسترش داد و به زودی حوزه عقاید هر گروه به طور اساسی از معتقدات دیگران جدا شد. امامان شیعه نیز از همان آغاز، دیدگاه‌های خود را تا آنجا که ممکن بود، برای عموم و در موارد دیگر برای شیعیان خود بیان کردند و می‌کوشیدند آنان را از نفوذ عالمان و محدثان خودفروخته باز دارند. در دوران حکومت پنج ساله امیر مؤمنان ـ علیه السلام ـ زمینه برای نشر عمومی فکر اهل بیت ـ علیه السلام ـ در عراق فراهم شد، اما با پایان یافتن آن دوره، بار دیگر محدثان و فقیهان وابسته به امویان جان گرفتند و در همراه ساختن مردم با حکومت کوشیدند. در پایان قرن اول و اوایل قرن دوم هجری، جدای از شیعیان، چندین فرقه فعال بودند. خوارج، مرجئه، جهمیه و معتزله مهمترین آنها بودند. هر یک از اینان در زمینه‌ای خاص، عقایدی داشتند و به ترویج آنها مشغول بودند. آنچه می‌توان گفت این که: حکومت اموی با هیچ کدام از این گروه‌ها توافقی نداشت و عملا در خراسان با جهمیه و مرجئه درگیر بود؛ چنانکه در نواحی دور دست جنوب ایران، مشغول نبردهای سخت با خوارج بود. معتزله نیز جز در مواردی محدود قدرت چندانی نیافتند. در این میان وضعیت شیعه نیز در برابر امویان و مذهب عثمانی ساخته آنان روشن بود.
توده مردم به پیروی از فرمانروایان خود، به دنبال مذهبی بودند که افرادی چون ابن شهاب زهری و پیش از آن عروه بن زبیر و پیشتر از وی ابو هریره و سمره بن جندب انتشار می‌دادند. آنها احساس می‌کردند که باید مردم را به وسیله «حدیث» فریب دهند، حدیث، سخنان رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ بود و به دلیل بی توجهی به در آن نسل اول صحابه و مخالفت با نوشتن آن به راحتی قابل جعل بود. بنابراین به زودی دامنه نقل حدیث گسترش یافت و با این که برخی از پیشوایان اهل سنت تصریح داشتند که مجموع حدیث پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ از چند صد حدیث تجاوز نمی‌کند، [۲۸] از اوسط قرن دوم به بعد تعداد حدیث به چندین هزار و پس از مدتی به چند صد هزار رسید. این جعل حدیث، هم در زمینه فقه و هم در مسائل کلامی بود. جدای از جعل حدیث، تحریف در احادیث، وسیله دیگری برای تحریف دین بود.
از برخی نقلها چنین بر می‌آید که در اوایل، تنها تعدادی انگشت شمار حدیث جعلی درباره تشبیه وجود داشت، اما پس از چندی ابن خزیمه در کتاب التوحید، چندین هزار جمع آوری کرد. روال عادی جامعه بر اساس این احادیث جعلی، نظم دینی یافت. پیروان آن را «سنّی» نامیدند و مخالفان به عنوان «اهل بدعت» از دور خارج شدند. بدین سان «اهل حدیث» شکل گرفتند. در آغاز نام مذهب کسانی که متمسک به این احادیث بوده و دیگران را خارج از دین و مذهب تلقی می‌کردند، مذهب عثمانی بود، همان مذهبی که جاحظ در تأیید و حمایت از آن، کتابی با عنوان «العثمانیه» نگاشت. یکی از تلاش های امامان شیعه آن بود که در برابر این احادیث و به عبارت دیگر «اهل حدیث» بایستند، به طوری که در موارد لازم تحریفات و جعلیات را پاسخ داده و همچنین نادرستی برداشتهای عامیانه و ظاهرانه آنان را در تفسیر برخی از آیات متشابه و احادیث نشان دهند. چنین حرکتی را می‌توان در میان زندگی فکری همه امامان و درباره برخی بیشتر دنبال کرد و در زمینه مواضع کلامی و فقهی آن بزرگواران به نتایج خوبی دست یافت. در اینجا چند نمونه از این مواضع را در حیات فکری امام کاظم ـ علیه السلام ـ دنبال می‌کنیم:
الف: یکی از روایاتی که اهل حدیث بدان تمسک نموده و فراوان نقل می‌کردند، حدیث «نزول خداوند به آسمان دنیا» بود. عن ابی هریره: انّ رسول اللّه ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ قال: یتنزّل ربّنا تبارک و تعالی کل لیلّه إلی السماء الدّنیا حین یبقی ثلث اللّیل الآخر یقول: من یدعونی فأستجیب له، من یسألنی فأعطیه و من یستغفرنی فأغفر له. [۲۹] أبو هریره می‌گوید: رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ فرمود: خداوند هر شب در ثلث باقی مانده از شب به آسمان دنیا فرود می‌آید و ندا می‌دهد: کیست مرا بخواند تا اجابتش کنم؟ کیست از من چیزی بخواهد تا به او بدهم؟ کیست استغفار کند ما من او را بیامرزم!؟ پذیرفتن ظاهر چنین روایتی بدین صورت، مستلزم اعتقاد به تشبیه و نیز قبول جابجایی خداوند از مکانی به مکان دیگر بود. اهل حدیث آشکارا این اعتقاد را مطرح کرده و به احادیث دیگری نیز در این باب استناد می‌کردند. احمد بن حنبل که حاصل جریان فکری اهل حدیث بود و خود اندکی آن را تعدیل کرد، معتقد بود: للّه عزّوجّل عرش و للعرش حمله یحملونه و اللّه عزّوجّل علی عرشه لیس له حدّ و اللّه أعلم بحدّه… یتحرّک، یتکلّم، ینظر، یبصر، یضحک.. و ینزل کلّ لیله الی سماء الدنیا و قلوب العباد بین إصبعین من أصابع الرّحمن… و خلق آدم بیده علی صورته.[۳۰] برای خداوند، عرش وجود دارد و کسانی آن عرش را به دوش می‌کشند. خداوند بر عرش خود نشسته است و (بزرگی و اندازه‌اش) حدی ندارد. او به حد خود دانا است.. خداوند حرکت می‌کند، سخن می‌گوید، نگاه می‌کند، می‌بیند، می‌خندد… قلوب بنده‌های خدا میان دو انگشت از انگشتان خداوند است… و خداوند، آدم را با دست خود بر طبق صورتش خلق کرد.
در باب نشیمنگاه خداوند نیز معتقد بود به اندازه چهار انگشت جای خالی وجود دارد که محل نشستن رسول اللّه ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در کنار وی می‌باشد. [۳۱] این عقاید بر اساس روایات تحریف شده و یا جعلی بود که به دست احمد بن حنبل رسیده بود. همان گونه که پیش از این بیان شد، تمسک آنها به «حدیث» بود، زمانی که شخصی به احمد بن حنبل گفت: «کسانی گفته‌اند، حدیث «رأیت ربّی عزّوجّل شابّ امرد جعد قطط علیه حله حمراء» را گویا یکی نفر فقط روایت کرده»، وی خشمگین شده و طرق متعددی برای آن شمرد. [۳۲]
این روایات در زمان احمد بن حنبل جعل نشده بود، بلکه بسیاری از آنها، پیش از این در دست مردم پراکنده بود. همین مسأله سبب سؤال مکرر شیعیان از ائمه ـ علیهم السّلام ـ درباره آن احادیث بود. درباره همین حدیث نزول خدا از امام کاظم ـ علیه السلام ـ و نیز حضرت رضا ـ علیه السلام ـ سؤال شده است:
عن یعقوب بن جعفر الجعفری، عن ابی ابراهیم ـ علیه السلام ـ قال:
ذکر عنده قوم یزعمون ان اللّه تبارک و تعالی نزل الی السماء الدنیا، فقال: ان اللّه لا ینزل و لا یحتاج الی ان ینزل، انما منظره فی القرب و البعد سواء، لم یبعد منه قریب و لم یقرب منه بعید و لم یحتج الی شی‌ء بل یحتاج الیه و هو ذو الطول، لا اله الا هو العزیز الحکیم، اما قول الواصفین: انه ینزل تبارک و تعالی، فانما یقول ذلک من ینسبه الی نقص او زیاده، و کل متحرک محتاج الی من یحرّکه او یتحرک به، فمن ظنّ باللّه الظنون هلک، فاحذروا فی صفاته من ان تقفوا له علی حد تحدونه بنقص او زیاده او تحریک او تحرّک او زوال او استنزال، او نهوض او قعود، فان اللّه جلّ و عزّ عن صفه الواصفین و نعت الناعتین و توهّم المتوهّمین و توکّل علی العزیز الرحیم الذی یراک حین تقوم و تقلبک فی الساجدین. [۳۳]
یعقوب بن جعفر الجعفری می‌گوید: نزد امام کاظم ـ علیه السلام ـ از کسانی سخن به میان آمد که گمان می‌کردند، خداوند به آسمان دنیا فرود می‌آید. امام فرمود: «خداوند فرود نمی‌آید: نیازی ندارد تا فرود آید. در نگاه او دوری و نزدیکی برابر است. نه نزدیکی به نزد او دور است و نه دوری به نزد او نزدیک. او نیاز به هیچ چیز ندارد، بلکه همه به او نیازمندند. او صاحب انعام و فضل است، جز او خدایی نیست، خدای قدرتمند و حکیم. اما درباره سخن آنان که خداوند را چنین توصیف کرده‌اند که: «خداوند فرود می‌آید!»این را کسی می‌گوید که خدا را به نقص و زیادت متصف کرده است. هر متحرکی نیاز به محرک دارد تا او را به حرکت در آورده و یا به کمک آن به حرکت در آید، پس کسی که به خدا (چنین) گمان هایی ببرد، هلاک میشود. در توصیف خدا، از صفاتی که خدا را به نقص و زیادت، تحریک و تحرّک، انتقال و فرود آمدن، برخاستن و نشستن محدود سازد، بپرهیزید. خداوند بالاتر و برتر از وصف اینگونه وصف کنندگان و توهم این گمان کنندگان است. بر خداوند قدرتمند بخشنده که تو را هنگام ایستادن و در میان سجده کنندگان می‌بیند، توکل کن.»
در این روایت، نزول خداوند به آسمان دنیا مورد انکار قرار گرفته و با تعبیرات دقیق، مذهب اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ در باب نفی تشبیه بیان شده است. این تعابیر از اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ فراوان نقل شده و اساس آنها نیز برگرفته شده از خطبه‌های امیر مؤمنان ـ علیه السلام ـ است که در نهج البلاغه منعکس شده است. در مذهب اهل بیت نه مذهب نفی و نه تشبیه، بلکه اثبات بدون تشبیه مورد تأیید قرار گرفته است و این همان تعبیری است که از امام رضا ـ علیه السلام ـ بدان تصریح شده است. [۳۴] نکته قابل توجه درباره حدیث «نزول خداوند به آسمان دنیا» آن است که امام رضا ـ علیه السلام ـ اصل روایت را انکار نکرده، بلکه تحریفی را که در آن صورت گرفته بیان داشته است. این نکته مهمی است که تلاش عمدی را در تحریف احادیث از سوی جعّالان و کذّابان نشان می‌دهد.
عن ابراهیم بن محمود، قال: قلت للرضا ـ علیه السلام ـ :
یابن رسول اللّه! ما تقول فی الحدیث الذی یرویه الناس عن رسول اللّه ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ انه قال: ان اللّه تبارک و تعالی ینزل کل لیله جمعه الی السماء الدنیا؟» فقال: «لعن اللّه المحرّفین الکلم عن مواضعه، و اللّه ما قال رسول اللّه کذلک، انما قال: ان اللّه تعالی ینزل ملکا الی السماء الدنیا کل لیله فی الثلث الاخیر و لیله الجمعه فی اول اللیل فیأمره فینادی هل من سائل فأعطیه سؤاله؟ هل من تائب فاتوب علیه من مستغفر فاغفر له؟.. حدثنی بذلک ابی عن جدی عن آبائه عن رسول اللّه ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ.[۳۵]
ابراهیم بن محمود گوید: «به امام رضا ـ علیه السلام ـ عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! درباره حدیثی که مردم از رسول اللّه ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نقل می‌کنند که فرمود: خداوند تبارک و تعالی در هر شب جمعه به آسمان دنیا فرود می‌آید (نظرتان چیست) ؟ امام فرمود: خداوند کسانی را که سخن را از معنای اصلی آن منحرف کرده و تحریف می‌کنند، لعنت کند، به خدا سوگند رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ چنین نگفت، بلکه فرمود: خداوند در ثلث آخر هر شب و در ابتدای هر شب جمعه، فرشته‌ای را به آسمان دنیا می‌فرستد و به او دستور می‌دهد، تا ندا دهد آیا نیازمندی هست تا نیاز او را برآورده سازم؟ آیا توبه کننده‌ای هست تا توبه‌اش را بپذیرم؟ آیا استغفار کننده‌ای هست تا گناهش را ببخشم؟.. »انتهای حدیث، بیانگر این حقیقت است که طریق اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ در نقل احادیث رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ سالمترین است، و شیعه به همین دلیل به این طریق وفادار بوده و حق دارد تا به طرق دیگر اعتماد نکند جز آن که به این طریق تأیید شود.
ب: نمونه دیگری که اهل حدیث به ظاهر آن تمسک می‌کردند، آیه الرحمن علی العرش استوی[۳۶] بود. آنان به دلیل بی توجهی به سایر آیات و نیز عدم بکارگیری استدلال و تعقل ـ که خود میراث ضدیت آنان به معتزله در طول سالهای متمادی بود ـ به نوعی ظاهر بینی شدید گرفتار شده بودند و از آنجا که شماری حدیث در باب تشبیه در اختیار داشتند، طبیعی بود که این قبیل آیات را مطابق آن احادیث تعبیر کنند. اگر به ذیل آیه مذکور در تفسیر برهان نگاه کنیم، روایات فراوانی می‌بینیم که در تفسیر آیه وارد شده که بیشتر در پاسخ به پرسش اصحاب و یا اهل جدل می‌باشد. [۳۷] جهت‌گیری این احادیث، همان «اثبات بلا تشبیه» بوده و مفاهیم موجود در آیه، کنایه از علم و قدرت گرفته شده است.
درباره این آیه از امام کاظم ـ علیه السلام ـ نیز پرسش شده و آن حضرت بدان پاسخ داده‌اند: عن الحسن بن راشد قال: سئل ابو الحسن موسی ـ علیه السلام ـ عن معنی قول اللّه تعالی: «الرحمن علی العرش استوی»[۳۸] فقال: استولی علی ما دقّ و جلّ[۳۹]
آیه مذکور کنایه از احاطه خداوند بر تمام امور کوچک و بزرگ است. آشکار است که این تعبیر در آیات محکمی آمده است که محدودیت خداوند را انکار می‌کند و اگر بنا باشد که به ظاهر آیه تمسک شود، محدودیت خدا پذیرفته شده خواهد بود.
ج: اهل حدیث در مسأله جبر و اختیار، جبری مسلک بوده و این اندیشه افراطی در برابر تفریط معتزله بود. اعتقاد به جبر، ریشه در جاهلیت داشت، چنانکه برخی از آیات قرآن از قول مشرکان بدان اشاره کرده است. [۴۰] به اعتقاد معتزله، بعد از ظهور اسلام معاویه، اعتقاد به جبر را شایع کرد. [۴۱] ولی بنا به قراین و شواهدی چند، تحت تأثیر افکار جاهلی و نیز برخی از آراء یهودیان در معتقد ساختن برخی از مسلمانان از همان عصر اول به مسأله جبر مؤثر بوده است. روشن است که اعتقاد به جبر می‌توانست پایه‌های قدرت خلفا را تقویت کرده و اشتباهات آنها را توجیه کند. همچنانکه می‌توانست مردم را از اعتراض نسبت به آنها باز دارد. در نقلی آمده است که حسن بصری را تهدید کردند که اگر دست از عقیده خود به اختیار برندارد، حکومت را خبر دار کنند. [۴۲] اهل حدیث برای اثبات عقیده خود به برخی از آیات و روایات تمسک می‌کردند؛ در برابر، «اهل عدل» نیز به آیات دیگر و نیز روایاتی تمسک می‌کردند. در اینجا نیز فهم درست آیات و باز گرداندن متشابهات به محکمات مهم بود. از جمله روایات این باب، حدیث «الشقیِّ من شَقِیَ فی بطن امّه و السّعید من سعد فی بطن امّه» بود.[۴۳]
این حدیث می‌توانست به گونه‌ای معنا شود که مذهب جبر را به طور کامل مورد تأیید قرار دهد، از این رو مشکلاتی را در ذهن یاران ائمه به وجود آورده و آنان درباره معنای درست حدیث سوال می‌کردند. در این باره، از امام کاظم ـ علیه السلام ـ سؤال شده است که روایت آن را در اینجا نقل می‌کنیم:
«… عن الفضل بن شاذان عن محمد بن ابی عمیر، قال: سألت أبا الحسن موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ عن معنی قول رسول اللّه ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ :
«الشقی من شقی فی بطن امّه و السّعید من سعد فی بطن امه».
فقال: الشقی من علم اللّه و هو فی بطن امه انّه سیعمل أعمال الأشقیاء و السعید من علم اللّه و هو فی بطن امه انه سیعمل أعمال السّعداء. [۴۴]
محمد بن ابی عمیر گوید: «از امام کاظم ـ علیه السلام ـ درباره معنای این سخن رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ پرسیدم که فرمود: انسان شقی، زمانی که در شکم مادر است شقی است و انسان سعادتمند، نیز از زمانی که در شکم مادر می‌باشد، چنین است. حضرت در معنای آن حدیث فرمود: انسان شقی کسی است که، وقتی در شکم مادر است، خداوند می‌داند که او کردار اشقیا را خواهد داشت و سعید کسی است که وقتی در شکم مادر است، خداوند می‌داند او کردار سعادتمندان و نیک بختان را خواهد داشت.» در ادامه همین روایت، سؤال دیگری درباره حدیثی دیگر شده است که از آن نیز جبر فهمیده می‌شود و امام پاسخ زیبایی می‌دهد:
قلت له: فما معنی قوله ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ : «اعملوا فکلّ میسر لما خلق له. فقال: ان اللّه عزوجل خلق الجن و الانس لیعبدوه[۴۵] و لم یخلقهم لیعصوه، و ذلک قوله عزوجل: «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون فیّسر کلّاً لما خلق له، فالویل لمن استحبّ العمی علی الهدی. »[۴۶]
پرسیدم: معنای سخن رسول اللّه ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ که فرمود: هر چیزی به همان راهی که برای آن خلق شده برده خواهد شد چیست. حضرت فرمود: خداوند جن و انسان را خلق کرده تا او را عبادت کنند، خلق نکرده تا او را عصیان کنند. پس برای همه، امکان این که در مسیری که برای آن حرکت شده‌اند خلق کنند را فراهم کرده است. وای بر کسی که کوری را بر هدایت ترجیح دهد.
در سؤالی که از امام درباره «عامل معصیت» شده، آن حضرت پاسخ روشنی ارائه داده، فرمودند:
لا تخلوا من ثلاث: اما ان تکون من اللّه عزوجل، و لیست منه، فلا ینبغی للکریم ان یعذب عبده بما لا یکتسبه، و اما أن تکون من اللّه عزوجل و من العبد و لیس کذلک، فلا ینبغی للشریک ان یظلم الشریک الضعیف، و إما ان تکون من العبد و هی منه، فإن عاقبه اللّه فبذنبه و إن عفا عنه فبکرمه و جوده.[۴۷]
(عمل بنده) از سه حالت خارج نیست: یا آن که از خدای عزوجل صادر شده و ربطی به بنده ندارد. (در این صورت) سزاوار نیست که خداوند کریم، بنده‌اش را به آنچه انجام نداده، عذاب دهد. و یا آن که (عمل بنده) مشترکاً از خداوند و بنده صادر گشته، در این صورت سزاوار نیست که شریک قوی (خدا) به شریک ضعیف ظلم کند، و یا آن که عمل بنده از خود بنده صادر شده و از اوست، در این صورت اگر خداوند او را عذاب دهد، به دلیل گناهی است که از وی سرزده است، و اگر خداوند از گناه بنده چشم پوشی کند، ناشی از کرم و بخشش خداوند است.
د: از بعد از جنگ جمل و صفین مشکلی در تعریف «ایمان» به وجود آمد. مؤمن کیست؟ کسی که تنها به زبان اعتراف به شهادتین کند یا کسی که عمل به احکام هم داشته باشد و یا تعریفی دیگر. مسلمانان در این باره سه دسته شدند. گروهی گفتند: کسی که گناه کبیره کند از دین خارج می‌شود و کافر است. اینها «خوارج» بودند. گروهی گفتند: کسی که گناه کبیره مرتکب شود، فاسق غیر مؤمن و غیر مسلمان است. اینها «معتزله» بودند. گروهی گفتند: شهادتین به زبان کافی است و هر کس آن را بگوید، حتی اگر مرتکب کبائر شود مسلمان است؛ اینها «مرجئه» بودند. این نگرش، در ضمن درستی، به شکل افراط خود، بدانجا منتهی شد که عمل از اساس نقشی در ایمان ندارد. کم کم بهانه به دست مخالفان داد تا این عقیده را از اصل محکوم بدانند. در حقیقت، هر کس که شهادتین را بگوید مسلمان است اما مؤمن آن است که عمل به احکام شرع کند و قلبش هم مطمئن به ایمان باشد. در برابر رواج اندیشه افراطی مرجئی گری که «عمل» را تضعیف می‌نمود، امامان تأکید بر مفهوم عالی ایمان داشتند. این مفهوم از سه جزء ترکیب می‌شد؛ ایمان عبارت است از معرفت قلبی، اقرار زبانی و عمل خارجی. در اصل این حدیثی بود که امیر مؤمنان ـ علیه السلام ـ از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نقل کرده بود؛ «الایمان معرفه بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالأرکان؛[۴۸] ایمان، شناخت قلبی، اقرار به زبان و عمل به ارکان است. »
امام کاظم ـ علیه السلام ـ نیز چون دیگر امامان ـ علیه السلام ـ در برابر این اعتقاد نادرست برخورد کرد و آن را باطل شمرد. زمانی که از آن حضرت در این باره سؤال شد. فرمود:
إن للایمان حالات و درجات و طبقات و منازل، فمنه التّام المنتهی تمامه و منه الناقص المنتهی نقصه و منه الزّائد الرّاجح زیادته.[۴۹] ایمان درجات و مراتبی دارد. مرتبه‌ای که در کمال، تمام است؛ مرحله‌ای که کاملا ناقص است. و مرحله‌ای میانه که توان بر آن افزود. این پرسشها و پاسخها از طرف اصحاب، هم به دلیل آن بود که آنان در جامعه گرفتار این مشکلات بوده و برای اقناع ذهن خود پاسخ مناسب را می‌طلبیدند، [۵۰] و هم بدان جهت بود تا بتوانند در مجادلات کلامی خود با این فرقه‌ها به دیدگاه‌های درست اهل بیت ـ علیه السلام ـ مجهز باشند. امام کاظم ـ علیه السلام ـ، در این باره خود شخصا با اهل جدل وارد بحث می‌شد و در عین حال هم اصحاب را تقویت می‌کرد، تا دیدگاه‌های اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ را در میان مردم منتشر کند. هشام بن حکم از قوی‌ترین اصحاب امام صادق و کاظم ـ علیهم السلام ـ برای انتقال دیدگاه‌های اهل بیت ـ علیهم السلام ـ به مخالفان بود.
افزون بر این، امام کاظم ـ علیه السّلام ـ، اصحابی را که قدرت بحث و جدل داشتند تشویق می‌کرد تا با مخالفان به بحث بپردازند و عقاید کلامی شیعه را که گاه به صورت محرّف در دست بود، بیان کنند. کتاب «انتصار» از ابو الحسین خیاط معتزلی نشان می‌دهد که چه مقدار در حق شیعه، تحریف صورت گرفته و عقاید آنان در باب توحید به صورت تشبیه منعکس شده است؛ در حالی که احادیث کلامی امامان ـ علیه السلام ـ نشان می‌دهد که در مذهب شیعه تا چه حد بر مذهب تنزیه (منزه بودن خداوند از جسم بودن و شکل داشتن) پا فشاری شده است.
از مواردی که امام کاظم ـ علیه السلام ـ اصحاب را به بحث با مخالفان دستور می‌داد، درباره محمد بن حکیم است. درباره وی نقل شده است که:
کان ابو الحسن ـ علیه السلام ـ یأمر محمد بن حکیم ان یجالس اهل المدینه فی مسجد رسول اللّه ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ و أن یکلّمهم و یخاصمهم؛[۵۱]
امام کاظم ـ علیه السلام ـ، به محمد بن حکیم دستور می‌داد تا در مسجد رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ بنشیند و با آنان به بحث و گفتگو بپردازد. این تلاشها از سوی امامان شیعه ـ علیهم السّلام ـ و اصحاب آنان، با وجود همه محدودیت‌ها، سبب شد تا عقاید اهل بیت ـ علیهم السلام ـ، بنیاد فکری شیعه را تشکیل داده و اسلام درست و به دور از تحریف از طریق اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ باقی بماند.


[۱] . تاریخ فخری، صص ۲۲۲ ـ ۲۲۱.
[۲] . المناقب، ابن شهر آشوب، ج ۲ ص ۳۷۹؛ مسند الامام کاظم ـ علیه السلام ـ، ج ۱، صص ۵۱ ـ ۵۲.
[۳] . سوره محمد، ۴۷.
[۴] . حیاه الامام موسی بن جعفر ـ ج ۱. ص ۴۵۴ (از نور الابصار، ص ۱۳۶)؛ تاریخ بغداد، ج ۱۳، ص ۳۰؛ وفیات الاعیان، ج ۵، ص ۳۰۸؛ المناقب، ج ۲، ص ۲۶۴؛ جهاد الشیعه، ص ۲۵۱ (از مقاتل الطالبین، ص ۵۰۰) مسند الامام الکاظم ـ علیه السلام ـ، ج ۱، ص ۵۷ (از کشف الغمه، ج ۲، ص ۲۱۳؛ الکامل فی التاریخ، ج ۶. ص ۸۵؛ مرآه الجنان، ج ۱، ص ۳۹۴، تتمه المختصر، ج ۱، ص ۳۱۰؛ شذرات الذهب، ج ۱، ص ۳۰۴).
[۵] . التهذیب، ج ۴، ص ۳۰۴.
[۶] . حیاه الامام موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ ج ۱، ص ۴۷۲.
[۷] . نک: المناقب، ابن شهر آشوب، ج ۲، ص ۳۷۰؛ عیون اخبار الرضا ج ۱، ص ۷۹. دعای مفصلی که امام با رسیدن خبر تهدید از جانب خلیفه خوانده، معروف به جوشن صغیر است که در کتب ادعیه وارد شده است.
[۸] . مقاتل الطالبیین، صص ۲۹۷ ـ ۲۹۸.
[۹] . مقاتل الطالبیین، ص ۳۰۲.
[۱۰] . رجال کشی، ص ۴۴۱.
[۱۱] . بحار الانوار، ج ۴۸، ص ۱۳۶.
[۱۲] . قرب الاسناد، ص ۱۲۶.
[۱۳] . رجال کشی، ص ۴۳۳.
[۱۴] . رجال کشی، ص ۴۳۵.
[۱۵] . الارشاد، ص ۲۷۴ ـ ۲۷۵؛ الخرائج و الجرائح، ص ۲۹۷.
[۱۶] . تفسیر عیاشی، ج ۱، ص ۱۸۵.
[۱۷] . بحار الانوار، ج ۲، ص ۳۶.
[۱۸] . الکافی، ج ۶، ص ۴۸۰؛ «یا معشر الشیعه انکم قد عاداکم الخلق فتزینوا لهم بما قدرتم علیه. . . »
[۱۹] . المحاسن، ص ۲۳۹؛ الکافی، ج ۱، ص ۱۰۲.
[۲۰] . التوحید، ص ۷۶.
[۲۱] . الکافی، ج ۱، ص ۱۰۵.
[۲۲] . التوحید، ص ۷۶.
[۲۳] . التوحید، صص ۹۹ و ۹۷ و ۷۵.
[۲۴] . الکافی، ج ۱، ص ۱۲۵؛ الاحتجاج، ج ۲، ص ۱۵۶.
[۲۵] . التوحید، صص ۱۸۳ و ۱۷۸ و ۱۷۵ و ۱۴۷ و ۱۴۱.
[۲۶] . الملل و النحل، ج ۱، ص ۳۱.
[۲۷] . در این باره توجه به این روایت جالب است: اخرج اللالکائی فی السنّه عن عبداللّه بن عمر، قال: جاء رجل الی ابی بکر، فقال: أرایت الزنا بقدر؟ قال: نعم. قال: فان اللّه قدره علیّ ثم یعذبنی؟ قال: نعم یابن اللخناء. اما و اللّه لو کان عندی انسان أمرت أن یلجأ انفک (الغدیر، ج ۷، ص ۱۵۳، از تاریخ الخلفاء، ص ۶۵). شخصی نزد ابوبکر آمدت و از وی پرسید: آیا زنا مقدر الهی است. ابوبکر گفت: آری. آن شخص گفت: آیا خداوند خود تقدیر می‌کند و بعد هم مرا عذاب می‌کند؟ گفت: آری ای فرزند شیء بدبو، به خدا سوگند اگر کسی نزد من بود، دستور می‌دادم دماغت را خورد می‌کرد.
[۲۸] . مقدمه ابن خلدون، ص ۴۴۴، و نک: تاریخ بغداد، ج ۱۳، ص ۴۱۶.
[۲۹] . بخاری، ج ۴، ص ۱۰۱ (چاپ دار المعرفه)؛ سنن الدارمی، کتاب الصلاه، باب ۱۶۸؛ المؤطاء، کتاب القرآن، ش ۳۰.
[۳۰] . طبقات الحنابله، ج ۱، ص ۲۹.
[۳۱] . همان، ج ۲، ص ۶۷.
[۳۲] . همان، ج ۲، ص ۴۶.
[۳۳] . الکافی، ج ۱، ص ۱۲۵؛ التوحید، ص ۱۸۳.
[۳۴] . التوحید، ص ۱۰۲.
[۳۵] . عیون اخبار الرضا ـ علیه السلام ـ ، ج ۱، ص ۱۰۴.
[۳۶] . طه: ۵.
[۳۷] . تفسیر البرهان، ج ۳، ص ۴۴ ـ ۴۳.
[۳۸] . طه: ۵.
[۳۹] . الاحتجاج، ج ۲، ص ۱۵۷؛ مسند الامام الکاظم، ج ۱، ص ۲۶۲.
[۴۰] . نحل: ۳۵.
[۴۱] . فضل الاعتزال، ص ۱۴۴؛ نک: بحوث مع اهل السنّه و السلفیه ص ۵۳.
[۴۲] . طبقات الکبری، ج ۷، ص ۱۲۲؛ و نک: بحوث مع اهل السنّه و السلفیه، ص ۵۳.
[۴۳] . نک: سنن ابن ماجه، مقدمه شماره ۷، سنن الدارمی مقدمه شماره ۲۳؛ مسند احمد، ج ۲، ص ۱۷۶.
[۴۴] . التوحید، ص ۳۵۶؛ مسند الامام الکاظم، ج ۱، ص ۲۷۳.
[۴۵] . در متن آیه: لیعبدون.
[۴۶] . همان.
[۴۷] . التوحید، ص ۹۶؛ مسند الامام الکاظم، ج ۱، ص ۲۷۳.
[۴۸] . نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ۲۲۷.
[۴۹] . الکافی، ج ۱، ص ۳۹؛ درباره این فرقه بنگرید به کتاب «مرجئه، تاریخ و اندیشه». قم: نشر خرم از مؤلف.
[۵۰] . احتمالاً امام به همین دلیل همنشینی اصحاب خود را با کسانی که اعتقادات نادرستی در تشبیه داشتند، منع می‌فرمود نک: مسند الامام الکاظم، ج ۱، ص ۲۶۱.
[۵۱] . رجال کشی، ص ۳۸۰.
مهدی پیشوایی- سیره پیشوایان، ص۴۱۵ و رسول جعفریان- حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(ع)، ص۳۸۴

یک نظر بدید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*