نشان ارادت مردم رفسنجان به امام حسین (ع) جهت ترفیع گنبد بهشت
تعداد 483 خشت طلا به ارزش 10,384,500,000 ریال
اطلاعات بیشتر و مشارکت
مشارکت در ساخت صحن و شبستان حضرت زهرا (س)
در جوار بارگاه ملکوتی امام علی (ع)
اطلاعات بیشتر و مشارکت

عملیات حماسه هویزه ارسال به واتس آپ ارسال به تلگرام

نویسنده : مهدی گیوه کی
تاریخ عملیات : ۱۵ دی ماه سال ۱۳۵۹
تحلیلی بر حماسه هویزه

در سال ۱۳۵۹با گذشت یک سال و نیم از پیروزی انقلاب اسلامی و تلاش رهبری نظام در تثبیت پایه های رسمی حکومت، هنوز عوامل آشوب ساز در داخل و خارج کشور فعال بودند و با وجود تصویب قانون اساسی، برگزاری انتخابات مجلس و ریاست جمهوری، جامعه از ثبات سیاسی لازم برخوردار نبود.
با توجه‌ به‌ اهمیت‌ ویژه‌ عملیات‌ هویزه‌ که‌ در جای‌ خود نقطه‌ عطفی‌ در تاریخ‌ جنگ‌ محسوب‌ می‌شود و همچنین‌ تبیین‌ جایگاه‌رفیع‌ حماسه‌ سازان‌ آن‌ و نقش‌ آفرینی‌ برجسته‌ شهید حسین‌ علم‌الهدی‌ لازم‌ است‌ صفحات‌ تاریخ‌ جنگ‌ را ورق‌ زده‌ و به‌ تبیین‌ دوباره آن‌ بپردازیم‌.
پرسش مهم این است که حماسه هویزه چه تأثیری در روند جنگ تحمیلی داشت؟
شاید سوال فوق سوال بسیار مهمی باشد و لیکن بسیاری سوالات دیگر در حاشیه این موضوع مطرح می شود از جمله اینکه :
حماسه هویزه در کدام بستر زمانی شکل گرفت؟
شرایط سیاسی و نظامی ایران چگونه بود؟
وضعیت نظامی عراق به چه صورت بود؟
حماسه هویزه چه بود و چگونه پدید آمد؟
چه کسانی و چه فرهنگ و نگرشی این حماسه را آفریدند؟
حماسه هویزه چه ویژگی هایی داشت؟
این ویژگی ها چگونه و با کدام ساز و کار بر روند جنگ تأثیر گذاشتند؟ این تأثیرگذاری در کدام سطوح و زمینه ها بود؟
بررسی اوضاع سیاسی نظامی ایران از آغاز جنگ تا عملیات هویزه
در سال ۱۳۵۹با گذشت یک سال و نیم از پیروزی انقلاب اسلامی و تلاش رهبری نظام در تثبیت پایه های رسمی حکومت، هنوز عوامل آشوب ساز در داخل و خارج کشور فعال بودند و با وجود تصویب قانون اساسی، برگزاری انتخابات مجلس و ریاست جمهوری، جامعه از ثبات سیاسی لازم برخوردار نبود. در نتیجه، قدرت سیاسی حاکم انسجام چندانی نداشت. با این که موضوع بحران قومیت ها در کردستان، خوزستان، بلوچستان، آذربایجان و ترکمن صحرا تمامیت جغرافیایی و همبستگی ملی را تهدید می کرد، قدرت مرکزی به دلیل شکاف درونی و وجود گروه ها و احزاب متعدد دارای خط مشی مسلحانه نتوانسته بود بحران را حل کند و ترکیب قدرت، آن را از درون فلج کرده .
از یک سو، ابوالحسن بنی صدر در مقام رئیس جمهور و فرمانده کل قوا، نیروهای لیبرال را پشت سر داشت و از سوی دیگر، شهید محمدعلی رجایی، نخست وزیر نماینده نیروهای خط امام محسوب می شد که اکثریت مجلس شورای اسلامی را در پشتیبانی خود داشت و از حمایت رهبری و قوه قضائیه نیز برخوردار بود. سپاه بازوی نظامی این طیف بود. گروه نخست نیز به ارتش و رویکردهای نظامی آن در قبال نیروهای انقلابی گرایش داشت.
در جلگه های خوزستان، فهمیدیم جنگ کلاسیک یعنی چه؟ ما توانستیم جلوی نیروهای عراق بایستیم، اما دانشکده خاصی نداشتیم، صدای توپ تا به حال نشنیده بودیم. فرمانده عملیات منظمی نداشتیم. قادر به تأمین تدارکات و پشتیبانی جبهه ای به این گستردگی نبودیم و می توان گفت هیچ گونه آمادگی در رابطه با پذیرش جنگ کلاسیک نداشتیم. وقتی جنگ بر ما تحمیل شد با فشارهای فراوانی توانستیم مراحل و مقاطع گوناگون را طی کنیم
علی رغم آن که حمله عراق برای مدتی به ساختار درونی قدرت سیاسی و جامعه وحدت و انسجام بخشید، تعلیق خریدهای نظامی و شعار انحلال نیروهای نظامی کلاسیک به پایان رسید و با هر گونه ایجاد تردید و ابهام در فلسفه وجودی ارتش مقابله شد، ولی تأثیر اوضاع نابسامان این دوره در ترغیب رژیم عراق در حمله به جمهوری اسلامی ایران به وضوح آشکار بود و اثرات روحی روانی آن هم چنان، در بدنه نیروهای نظامی مشاهده می شد و شرایط جبهه ها نیز بهتر از اوضاع سیاسی نبود.
روزنامه کیهان در این زمینه می نویسد:
« در صحنه جنگ، ارتش عراق پیشروی سریعی داشت، به طوری که با در هم شکستن مقاومت های کوچک به پانزده کیلومتری اهواز رسید، اما در خرمشهر، جنگ چریکی و مقاومت نیروهای انقلابی یک ماه ادامه یافت و ضربه شدیدی بر نیروها و نگرش دشمن وارد آورد. با این حال، خرمشهر بعد از یک ماه مقاومت سقوط کرد و محاصره آبادان تنگ تر شد.»
همچنین روزنامه جمهوری اسلامی در مورد حمله عراق می نویسد:
« از طرف دیگر، تلاش ارتش عراق در عبور از بهمن شیر به نتیجه نرسید. در نتیجه، دشمن ضربه دیگری را متحمل شد. مقاومت نیروهای انقلابی در مقابل حملات متعدد عراق در سوسنگرد، تکرار دلاوری های خرمشهر بود . فلش حمله عراق در بستان -سوسنگرد -اهواز در میانه راه قطع شد و مهاجمان از تسخیر شهر و ادامه پیشروی خود به طرف اهواز عاجز ماندند»
اوضاع داخلی جدید، که تمامی نظرها را به مقابله با دشمن معطوف کرده بود، با توقف پیشروی دشمن کم رنگ تر شد. تلاش رئیس جمهور وقت برای استفاده از شرایط جنگی در رسیدن به اهداف سیاسی، اختلاف و دوگانگی را درون قدرت سیاسی عمیق تر کرد؛ موضوعی که ابعاد جدیدتری یافت و بنی صدر نیز تلاش خود را در حذف نیروهای انقلابی به جبهه های جنگ گسترش داد. هرچند سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، که به موازات نابسامانی های بعد از انقلاب و ضرورت برخورد با حرکت های ضد انقلاب در داخل کشور شکل گرفته بود، به تدریج، گسترش یافت و با تشکیل بسیج مستضعفین به دستور رهبر کبیر انقلاب به منبع غنی نیروهای مردمی پیوند خورد و با آغاز جنگ و ضرورت دفاع از انقلاب و تمامیت ارضی کشور، به یک نیروی نظامی قدرتمند تبدیل شد، ولی در دوره مورد بحث، از نظر استعداد، امکانات و شرایط سیاسی در موقعیتی نبود که بتواند مسئولیت همه جانبه دفاع از کشور را بر عهده بگیرد. هم چنین، تلاش های بنی صدر مانع همکاری آنها با ارتش می شد. در موارد اندکی هم که همکاری انجام می گرفت، در صورت همکاری ارتباط آنها بیشتر یک طرفه بود تا متقابل .
در جبهه های جنگ، به دلیل ضعف های موجود در نیروی نظامی کلاسیک و فقدان فرماندهی متمرکز توانا در به کارگیری نیروها، مقاومت اساسی در برابر تجاوز دشمن، به ویژه در شهرها با اتکا به نیروهای مردمی و انقلابی شکل گرفت. آنها که از گوشه و کنار کشور در جبهه های جنگ گرد آمده بودند، نه دوره های آموزش نظامی را طی کرده بودند و نه تجربه جنگ داشتند، اما با این همه و علی رغم تفاوت هایشان از نظر سطح سواد و سن و شهری یا روستایی بودن، با هدف مشترک دفاع از اسلام و وطن، رنج های بسیاری را به جان خریدند و در دفاع از آن، با تمام وجود جنگیدند.
روزنامه جمهوری اسلامی به نقل از یکی از فرماندهان سپاه در توصیف شکل گیری نیروهای مردمی در جبهه های جنگ می نویسد :
«در جبهه خودی، بجز اقدامات کوچک و محدود نیروهای انقلابی – مردمی طی سه ماه تا دی ماه ۱۳۵۹، تنها یک مورد عملیات منظم را طراحی و در محور دزفول اجرا کردند که آن هم موفقیتی در پی نداشت. اقدامات مؤثر نیروهای انقلابی در شکستن محاصره سوسنگرد توجه مردم و مسئولان را به جنگ از گذشته بیشتر و آنها را به تعمق و مقایسه عملکرد نیروها در جبهه های جنگ حساس تر کرد. افکار عمومی داخلی به این موضوع تمایل داشت که ارتش در صورت برخورداری از روحیه تهاجمی می تواند با بهره گیری از امکانات موجود، دشمن را شکست دهد و از سرزمین های اشغالی بیرون براند.
در این مقطع، سکون و رکود نیروهای نظامی توجیه پذیر نبود. در نتیجه، فشار به فرماندهان نظامی برای انجام عملیات آفندی افزایش یافت. رئیس جمهور در جلسه ای در قرارگاه عملیاتی جنوب در ۲۶ آذر ماه، بر اجرای یک عملیات آفندی گسترده تأکید کرد و خطاب به فرمانده نیروی زمینی ارتش گفت: « به هر ترتیبی که امکان داشته باشد چنین طرحی را تهیه و اجرا کنید. من دیگر در مقابل نظرات و خواسته های مردم و رهبران مذهبی قدرت مقاومت ندارم یا باید طرحی را تهیه و اجرا کنید یا این که بروید در رسانه های گروهی صریحاً علت عدم امکان اجرای عملیات آفندی را برای مردم توضیح دهید» ( به نقل از روزنامه انقلاب اسلامی متعلق به بنی صدر ).
علی رغم تشدید گلوله باران شهرهای مرزی، تلاش برای تدارک عملیات گسترده بسیار کند بود و اقدامات دو طرف از اجرای آتش توپخانه تجاوز نمی کرد و با اجرای شبیخون های نیروهای انقلابی، گلوله باران شهرها افزایش می یافت.
روزنامه جمهوری اسلامی در توصیف وضعیت آن روزها می نویسد : « تنها در دو مورد گلوله باران شهر اهواز، در هر ساعت نزدیک به یکصد گلوله توپ روی شهر فرو ریخت و حدود دویست نفر از مردم شهر شهید شدند.»
به دنبال این اقدام، موج اعتراضات مردم و ائمه جمعه و مسئولان درباره عدم تحرک اساسی و عقب زدن نیروهای دشمن از نزدیکی شهرها افزایش یافت. بدین ترتیب، فرماندهان نظامی جنگ کارهای ستادی طراحی عملیات در منطقه هویزه را آغاز و موضوع را به یگان مربوطه ابلاغ کردند.
موقعیت، اهداف و نیروهای عمل کننده

هویزه در جنوب غربی شهر سوسنگرد قرار دارد و از جنوب به پادگان حمید و جفیر و در نهایت، به کوشک و طلائیه ختم می شود که نیروهای عراق در آن جا مستقر بودند. در شرق هویزه، رودخانه کرخه کور قرار دارد که مواضع نیروهای خودی را از مواضع دشمن جدا می کند. این رود در جنوب غربی حمیدیه از کرخه منشعب می شود و نخست، به سمت جنوب امتداد می یابد و سپس، در شمال بنی تمیم به سمت غرب تغییر مسیر می دهد و به موازات جاده حمیدیه – سوسنگرد پس از عبور از هویزه، به هور الهویزه می ریزد.
بر اساس طرح عملیات، قرار بود در مراحل مختلف به ترتیب، شمال و جنوب کرخه کور پاکسازی و پادگان حمید و منطقه جفیر آزاد شود، سپس، طلائیه و کوشک در جنوب منطقه عملیاتی و بعد از آن، خرمشهر آزاد شود و پس از آزادسازی کل منطقه خوزستان بنا به دستور، دشمن را در حد فاصل کوشک -شلمچه در خاک عراق تا اروندرود تعقیب کنند و با پاکسازی شرق بصره در کنار این رود استقرار یابند. عملیات با شرکت سه تیپ زرهی ارتش دو گردان و چندین گروهان پیاده از نیروهای سپاه در روز ۱۵/۱۰/۱۳۵۹ آغاز شد .
عملیات هویزه، که بن بست جنگ منظم زرهی را در پی داشت، در درون خود، حماسه ای را نیز آفرید و راه حلی را برای این مشکل پدید آورد؛ راه حلی که چیزی جز تداوم راه حماسه سازان هویزه نبود. بدین ترتیب، مرحله جدیدی آغاز شد که طی آن، نیروهای مردمی و سپاه با استفاده از روش ها و تاکتیک های مبتنی بر روحیه انقلابی، مسئولیت سنگین تری را در جبهه های جنگ برعهده گرفتند.
طبق اعلامیه فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران به منظور تأمین اهداف مورد نظر، عملیات در دو دوره و هر دوره در دو مرحله با شرکت نیروهای زیر انجام می گرفت: در نخستین دوره، قرار بود تیپ ۳ همدان از لشکر ۱۶ زرهی قزوین به همراه دو گروهان از نیروهای سپاه، از محور ابوحمیظه – سوسنگرد حرکت کرده منطقه شمال رودخانه کرخه کور را پاکسازی کنند و تیپ ۱ قزوین از همان لشکر نیز به همراه دو گردان پیاده از سپاه هویزه حرکت و پس از پاکسازی کرخه کور، با نیروهای تیپ ۳ الحاق کند. در محور دیگر، قرار بود هم زمان لشکر ۹۲ زرهی اهواز با احداث پل روی رودخانه کارون در منطقه فارسیات به کرانه غربی بیاید و با پیشروی خود، جاده اهواز – خرمشهر را برای تردد نیروهای عراقی ناامن کند. طبق طرح، پنج گروهان از نیروهای سپاه در اختیار لشکر ۹۲ قرار داشت.
عملیات هویزه؛ پیروزی اولیه و حماسه بعدی

عملیات نصر (هویزه) پس از پانزده دقیقه اجرای آتش تهیه در ساعت ۱۰ صبح روز ۱۵ دی ماه سال ۱۳۵۹، با حمله هماهنگ شده تیپ ۳ همدان از محور جاده حمیدیه – سوسنگرد و تیپ ۱ قزوین از جنوب هویزه آغاز شد. تیپ ۳، که حمله خود را از منطقه ابوحمیظه آغاز کرده بود، به سرعت، به سوی مواضع دشمن پیشروی کرد البته تیپ ۱ قزوین در جنوب هویزه با چنین سرعتی عمل نکرد -و طی دو ساعت به کرخه رسید و توانست با استفاده از پل های احداثی دشمن از رودخانه عبور کند و به کرانه جنوبی کرخه کور برسد. در این محور، طی شش ساعت، نیروهای عمل کننده توانستند مناطق جنوبی کرخه کور را آزاد کنند و ضربات سنگینی را بر نیروهای دشمن وارد آورند. نیروهای عراقی که شدیداً غافلگیر شده بودند، با به جا گذاشتن توپخانه خود به دو کیلومتری جنوب کرخه کور عقب نشینی کردند و حدود هشتصد نفر از افراد آنها به اسارت درآمدند، اما به دلیل تأخیر نیروهای محور کارون در عبور از این رودخانه و برخورد آنها به میدان مین، پادگان حمید و منطقه جفیر، که عقبه دشمن محسوب می شدند و از اهداف مرحله نخست بودند، دست نخورده در اختیار دشمن باقی ماندند.
طبق طرح عملیات، مرحله دوم حمله ساعت ۸ صبح روز بعد آغاز شد. در این روز، نیروهای زرهی و پیاده به سوی پادگان حمید و منطقه جفیر پیشروی کردند. در مقابل، تعدادی از تانک های عراقی دشمن در حوالی” ام الغفار” و” ام الفصیح” متمرکز شدند و دشمن با آرایش تانک های خود جناح جنوبی لشکر۱۶ زرهی را مورد تهدید قرار داد. ضد حمله آنها در ساعت ۵۰/۹ از سمت شرق و جنوب به یگان های لشکر ۱۶ آغاز شد.
یگان های عراقی با وجود ضربات سختی، که روز پیش متحمل شده بودند، با در دست داشتن پادگان حمید، توان پشتیبانی و تحرک بالایی داشتند. در مقابل، نیروهای خودی سرمست از پیروزی اولیه، دشمن را دست کم گرفتند و از تثبیت مواضع جدید غافل شدند، یعنی تلاشی برای تحکیم موقعیت به دست آمده به عمل نیاوردند، سنگری ایجاد نکردند و خاکریزی برپا نداشتند، تانک های عراقی و تجهیزات دیگر دشمن، که از روز پیش در منطقه باقی مانده بودند، باعث شد تا برخی از افراد به جمع آوری غنائم مشغول شوند. بدین ترتیب، فقدان تجربه در مقابل ضد حمله، کمبود مهمات، کاستی در پشتیبانی و ضعف فرماندهی در مجموع موازنه قدرت را در صحنه نبرد به ضرر نیروهای خودی تغییر دادند.
در ساعت ۱۱، نیروهای لشکر ۱۶ زیر آتش شدید توپخانه دشمن قرار گرفتند و در غرب سوسنگرد، نیروهای دشمن به حرکت درآمدند. حضور هواپیماهای دشمن در آسمان منطقه و بمباران مواضع نیروهای خودی اوضاع را آشفته کرد، به طوری که تانک های عراق به هزار متری محل استقرار تیپ رسیدند و شدیدترین نبرد تانک ها در طول جنگ بین لشکر ۱۶ زرهی ایران و لشکر ۹ زرهی عراق در گرفت که تا ساعت ۴ بعدازظهر هم چنان ادامه یافت.
در این ساعت، فرمانده یکی از گردان های لشکر ۱۶ زرهی برای تجدید قوا و اقدام مجدد، دستور یک خیز عقب نشینی را صادر کرد که با رسیدن دستور به گردان، تمام نیروهای زرهی مستقر در منطقه به سرعت صحنه را ترک کردند و به جای یک گام، چندین گام عقب نشستند. در همین هنگام که نظم نیروها مختل شده بود، هواپیماهای نیروی هوایی ارتش در آسمان منطقه ظاهر شد و به جای مواضع دشمن، مواضع نیروهای خودی را بمباران کردند. بدین ترتیب، اوضاع بیش از پیش به ضرر نیروهای خودی ادامه یافت.
از سوی دیگرنیروهای پیاده سپاه، که حدود ۱۵۰۰ متر جلوتر از تانک ها می جنگیدند، از دستور عقب نشینی بی خبر بودند. البته، افزون بر فاصله مزبور، دو عامل گرد و غبار صحنه نبرد، که دید نیروهای پیاده را بسیار کاهش داده بود و وجود تانک ها در صحنه، که از عقب نشینی نیروهای زرهی به جا مانده بودند و این طور نشان می دادند که آنها هنوز در حال مقاومت اند، نیز در عدم آگاهی نیروهای پیاده مؤثر بود. بدین ترتیب، در پی عقب نشینی قوای زرهی خودی، نیروهای پیاده سپاه در منطقه به جا ماندند و به محاصره تانک های دشمن در آمدند.
مسعود انصاری یکی از بازماندگان این واقعه می نویسد:
« تعدادی از تانک های چیفتن در صحنه بودند و ما خیال می کردیم که ارتش هنوز دارد مقاومت می کند… یکی از تانک های عراقی در جاده به بیست سی متری ما رسید، حسین [علم الهدی] با اشاره به من گفت: برجک تانک را بزن. من هم زدم و خود حسین هم زد. دو تانک دیگر نیز با آر.پی.جی. زده شد و برای چند دقیقه پیشروی آنها متوقف گردید. در این عملیات، با وجود این که ما بی سیم داشتیم، ارتش عقب نشینی اش را به ما خبر نداد. من خودم چندین بار معرف شکر را صدا زدم که جریان چیست؟ گفت: “به گوش باش” چندبار دیگر صدا زدم، گفت: ,,تیپ ۱ دارد تغییر موضع می دهد. بعد از چند دقیقه دیگر ارتباط ما قطع شده تا این که محاصره شدیم. همه بچه ها مقاومت کردند. چنان که در کانال کوچکی کنار جاده بیش از پنجاه نفر شهید شدند»
عبیات یکی دیگر از بازماندگان این حماسه می گوید:
« آن جا بیابان بازی بود، تنها چیزی که مشاهده می شد، بوته های علف بودند. صدای انفجارهای پی در پی خمپاره ها، توپ ها و رگبار شدید تیربارهای تانک، دشت را پرکرده بود. برادران ما در لابلای بوته ها به شکل سینه خیز جلو می رفتند. در حالی که تیر بارها به شدت مشغول شلیک بودند و تیرها از همه طرف به سوی بچه ها روانه می شدند. منتهی براساس تحلیلی که برادر علم الهدی گفته بود آن نیروی ایمان بود که نقش اساسی در حرکت برادرها داشت. آنها در پشت دو تل خاک سنگر گرفته بودند و در کل حدود بیست الی سی گلوله آر.پی. جی. در آن جا وجود داشت. فرصتی برای تصمیم گیری درباره عقب نشینی نبود و بچه ها آماده مقابله بودند.حسین در تل خاک سمت چپ جاده بود»
محمدرضا باستی یکی دیگر از بازماندگان حماسه هویزه، در خاطرات خود در مورد حوادث این محاصره و خروج از آن می نویسد:
« حسین و محسن به من گفتند: شما آر.پی .جی. ندارید، بروید که کشته می شوید. ما حدود صد متر پیش رفته بودیم که برگشتیم پشت سر بچه ها را ببینم. دیدم حسین یک گلوله آر.پی .جی. به طرف تانک عراقی شلیک کرد که حدود یک متر از بالای تانک رد شد. تانک ها هم چنان جلو می آمدند که بچه ها یکی از آنها را زدند و بقیه سرجایشان متوقف شدند. ما حدود سیصد متر عقب آمده بودیم که یک مرتبه دیدیم تانک های عراقی از طرف راست جاده (سمت هویزه) به سوی مواضع ما می آیند… ما محاصره شده بودیم. رگبار تانک ها قطع نمی شد. بچه ها یکی یکی داشتند تیر می خوردند. خون از بدن آنها سرازیر بود. بچه ها سینه خیز جلو می آمدند. در این حال، مسعود انصاری هم داشت خودش را جلو می کشید. از او سراغ حسین، محسن و جمال را گرفتم و او گفت: آنها را به رگبار بستند و هر سه شهید شدند»
در این حماسه، حدود ۱۴۰ نفر از نیروهای مؤمن، متعهد، تحصیل کرده و انقلابی سپاه و بسیج، که تعدادی از آنها از دانشجویان پیرو خط امام بودند، به شهادت رسیدند. عده دیگری نیز با تن مجروح و با استفاده از تاریکی شب خود را به نیروهای خودی رساندند تا به عنوان پیام آوران حماسه هویزه رسالت سنگین تری را بردوش بگیرند.
عملیات هویزه، که بن بست جنگ منظم زرهی را در پی داشت، در درون خود، حماسه ای را نیز آفرید و راه حلی را برای این مشکل پدید آورد؛ راه حلی که چیزی جز تداوم راه حماسه سازان هویزه نبود. بدین ترتیب، مرحله جدیدی آغاز شد که طی آن، نیروهای مردمی و سپاه با استفاده از روش ها و تاکتیک های مبتنی بر روحیه انقلابی، مسئولیت سنگین تری را در جبهه های جنگ برعهده گرفتند. سازمان سپاه گسترش یافت و از آن جا که امکاناتش نسبت به مسئولیتش محدود بود، تجهیزات و سلاح های بیشتری را دریافت کرد. دراین شیوه، که متأثر از حماسه هویزه و عملیات های مستقل سپاه در ۹ماه اول جنگ بود، نیروهای دانشگاهی به دلیل تحصیلات عالی و توانایی ها و استعدادهای فردی، خلاقیت بیشتری را از خود نشان دادند و به سرعت مسئولیت های فرماندهی نیروهایی که قبلاً هیچ گونه دانشکده نظامی ندیده بودند و تجربه جنگ نداشتند، به عهده گرفتند.
آنها به این نتیجه رسیدند که حل معضلات انقلاب، تنها با شیوه های انقلابی و خارج از روش های مرسوم امکان پذیر است.
شرح کامل محاصره دانشجویان پیرو خط امام در هویزه

طی هشت سال جنگ تحمیلی، حماسه های زیادی آفریده شد که هر یک از آنها ویژگی های خاص خود را داشت و در روند جنگ، مؤثر بود. یکی از این حماسه ها، حماسه هویزه است .
…. ما محاصره شده بودیم، هیچ راه فراری نداشتیم و هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم. یکی از بچه ها آر.پی.جی. داشت، ولی گلوله آن را نداشت. بچه ها با ژ-۳ و کلاش به تانک ها تیراندازی می کردند و مانع از آن می شدند که کسی سرش را از تانک در بیاورد. همگی ناامید بودیم حتی یک درصد هم امکان نجات به خودمان نمی دیدیم.
بچه ها هنوز داشتند از امتداد جاده که جلو رفته بودند بر می گشتند، عده ای دولا دولا و بیشتر سینه خیز داشتند می آمدند. هیچ کس نمی دانست چکار بکند، هیچ کاری هم نمی توانستند بکنند، همگی مرگ را چند قدمی خود می دیدند. کشته شدن برای من مهم نبود، ولی این طور قتل عام شدن بدون این که بتوانیم هیچ ضربه ای به آنها بزنیم و حتی یکی از آنها را بکشیم، خودمان کشته شویم، خیلی سخت و دردناک بود. در پناه جاده که خوابیده بودم دست در جیب های خود کرده و هرچه کارت و ورقه از سپاه پاسداران داشتم درآوردم و پاره پاره کردم و مقداری خاک روی آن ریختم.
همه آماده بودیم که تانک های عراقی از آن طرف جاده بیایند این طرف یا تسلیم می شدیم یا همه را به رگبار می بستند؛ هیچ گونه جان پناهی دیگر نداشتیم. در همان حال دیدم که دیده بان ارتش هم حدود دو سه متری من نشسته و هی دارد فحش می دهد و می گوید چرا به من نگفتند و عقب نشینی کردند، من که بی سیم داشتم چرا من را این طور گیر انداختند.
رگبار تانک ها قطع نمی شد، بچه ها یکی یکی داشتند تیر می خوردند، هر کدام یک جایی مان را گرفته بودیم و خودمان را در پناه جاده جلو می کشیدیم. خون از بدن بچه ها سرازیر بود ولی هنوز کسی از بچه ها شهید نشده بود. یکی از برادران به نام « خیرالله موسوی» که از تهران آمده بود، در یک متری جلوی من بود و داشت به تانک ها تیراندازی می کرد، ناگهان یک تیر آمد و خورد به کلاهش و من که پشت سرش نشسته بودم، دیدم که عقب کلاه سوراخ شد و گلوله در رفت، او کلاهش را برداشت و خون همین طور از سر و صورتش به روی لباس هایش می ریخت و هی می گفت: بچه ها من تیر خوردم؛ دو سه بار تکرار کرد. تیر به پیشانیش خورده و از عقب سرش درآمده بود. حدود یک دقیقه ای پهلوی او بودم، هنوز داشت حرف می زد، ولی زبانش گیر می کرد و می گفت: بچه ها مرا هم با خود ببرید، نگذارید این جا بمانم.
هنوز در پناه جاده خوابیده بودیم و بچه ها سینه خیز جلو می آمدند، در این حین مسعود انصاری هم داشت خودش را جلو می کشید. از او سراغ حسین و محسن و جمال را گرفتم و او گفت آنها را به رگبار بستند و هر سه شهید شدند.
علی حاتمی، که از دانشجویان پیرو خط امام بود و رفته بود برای حسین و محسن و جمال غذا ببرد، داشت می آمد. نمی دانم او فهمیده بود که محاصره شده ایم و چه موقعیت داریم یا هنوز از اوضاع خبر نداشت. علی در امتداد جاده جلو می آمد، همین که به بچه ها رسید و دید همه بچه ها خوابیده اند و تانک عراقی آن طرف جاده است، بلافاصله راهش را کج کرد و به طرف سمت چپ جاده (مخالف هویزه) به راه افتاد و به طور مایل به طرف کرخه کور، سمت جلالیه می رفت. او نمی دانست که از این سمت به کجا سر در می آورد، در حقیقت، هیچ کس نمی دانست و لیکن به علت این که سمت دیگر جاده، تانک های عراقی وجود داشت و نیز در دو کیلومتری روبه روی ما هم، در امتداد جوفیر بقیه تانک های عراقی داشتند پیش می آمدند، به ناچار، علی در این سمت آغاز کرد به رفتن. من هم که کنار جاده افتاده و تیر خورده بودم، بارها از خدا خواستم که نجاتمان بدهد.
هیچ راه چاره ای به نظر نمی آمد، مرگ ما حتمی بود. به بچه ها گفتم: «لااقل برخیزید خودمان را تسلیم کنیم » .ولی آنها هیچ کدام جوابی ندادند.
ساعت حدود ۵ الی ۵/۵ عصر بود و هوا داشت رو به تاریکی می رفت، شاید نیم ساعت به اذان مغرب مانده بود. دلم می خواست در یک لحظه هوا تاریک می شد تا از دست عراقی ها فرار کنیم، ولی غیرممکن بود. بچه ها همگی از راه رسیده و در پشت جاده خوابیده بودند و نمی دانستند چکار بکنند؛ تا جایی که علی حاتمی (از دانشجویان خط امام) از راه رسید. تمام این جریان ها از لحظه ای که تیر خوردم و آمدم و دیدم تانک های عراقی سر راه ما هستند تا لحظه ای که علی حاتمی رسید و به طرف چپ راه افتاد که برود، در مدت شاید پنج الی شش دقیقه روی داده بود.
در هر صورت، علی به راه افتاد. نزدیک ترین تانکی را که گفتم حدود سی متر از ما فاصله داشت، آن طرف دو تانک دیگر ایستاده بود، در نتیجه، فاصله اولین تانک تا جای ما، حدود هفتاد الی هشتاد متر بود. علی که راه افتاد، من هی داد زدم: بخواب می زنند.
وضع طوری بود که اگر از پشت جاده بر می خواستیم هیچ گونه پناهگاهی دیگر وجود نداشت که مانع از تیرخوردن بشود. سه چهار نفر دیگر برخاستند و دنبال او به راه افتادند؛ هفت، هشت متر که رفتند، چند نفر دیگر برخاستند و راه افتادند. همه از روی ناامیدی بلند می شدند و راه می افتادند. وضع طوری بود که در یک ثانیه چندین صدای گلوله می آمد. بچه ها کم کم همه رفتند و فقط ما دوازده نفر هم چنان سینه جاده افتاده بودیم و هی می گفتیم که ما را هم ببرید، یکی بیاد مرا هم بگیره و ببره، ولی هیچ کس گوش نمی داد.
خیرالله موسوی که حدود دو دقیقه قبل تیر به سرش خورده، هنوز زنده بود.
همه رفته بودند و آخرین نفری که رفت محمد فاضل، یکی دیگر از دانشجویان خط امام بود. او داشت با دو نفر دیگر می رفت. حدود سی متر رفته بود و دیگر کسی از سینه جاده برنخواست.
آن شب حدود یک ساعت راه رفتیم تا به کرخه کور رسیدیم. ارتش پس از عقب نشینی، آن جا مستقر شده بود. هرچه سراغ گرفتیم نه یک آمبولانسی وجود داشت نه یک خودرو نه یک جیپ که زخمی ها را ببرند. هرچه بیشتر جلو رفتیم هیچ خودرویی وجود نداشت.
هرکس یک جایش را گرفته بود و از درد می نالید، من که تیر به کتفم خورده بود می توانستم راه بروم ولی جرئت نداشتم از سینه جاده بلند شوم. بالاخره اسلحه ژ-۳ را برداشتم و روی دوش طرف راست گذاشته، به راه افتادم؛ همین که راه افتادم صدای بچه های کنار سینه جاده دو مرتبه بلند شد: برادر کمکمان کن ما را هم با خودت ببر. این کلمات را به هر کس راه می افتاد می گفتیم و حالا نوبت من شده بود که به من بگویند: برادر! کمک کن. من با آن وضعی که داشتم هیچ گونه کمکی نمی توانستم به هیچکس بکنم. درثانی، هیچ کس امید نداشت که لااقل پنج متر برود و تیر نخورد، لذا هیچ کس زخمی ها را بر نمی داشت که مبادا کسی زیر رگبار بیشتر معطل شود؛ ثالثاً، زخمی را بردارد و کجا ببرد؟ کسی جایی را بلد نبود، نیروی خودی هم به چشم نمی خورد که بخواهد در آن مهلکه مجروح را بردارد. آنجا شاید اگر برادر تنی انسان روی زمین می افتاد، برادرش او را می گذاشت و لااقل جان خود را نجات می داد. حال پیش خود حساب می کنم که حسین علم الهدی و محسن غدیریان و جمال که در پشت آن تپه ماندند و ما را روانه کردند که ما نمانیم، آنها چه کسانی بودند و ما چه افرادی هستیم.
داشتیم در راه می رفتیم که رگبارهای دشمن هم چنان کار می کرد. صدای رگبارها که نزدیک می شد، خود را روی زمین می انداختیم و همین که بر می خاستیم دوباره برویم، دو سه نفر دیگر، بلند نمی شدند، تیر خورده بودند. از آنها می گذشتیم و آنها هم طبق معمول تقاضای کمک می کردند ولی هیچ کس نمی ایستاد و من آخرین نفر بودم که از این زخمی ها رد می شدم. هر لحظه انتظار می کشیدیم که گلوله ای بخوریم. مرتب گلوله های خمسه خمسه به ما می زدند. گلوله های خمسه خمسه، هر ثانیه یکی می افتاد. همین که یک سری می ریختند، دوباره پنجاه متر بالاتر را می زدند و همین طور دشت را به رگبار کشیده بودند.
به طرف راست جاده هم رگبارها می آمدند. صدای رگبارها که نزدیک می شد و صدای خمسه خمسه که می آمد همه خودمان را روی زمین می انداختیم، رگبار که تمام می شد و گلوله توپ در اطراف به زمین می خورد، صبر می کردیم تا ترکش های آنها رد شوند سپس بر می خاستیم و به راه رفتن ادامه می دادیم. یادم هست که ۱۰۰ الی ۱۵۰ متر راه رفته بودیم، یکی از برادران که ۲۵ سال داشت، در حدود بیست متری جلوتر از من می رفت، ناگهان صدای فرود آمدن خمسه خمسه که شتابان هوا را می شکافت، در منطقه پیچید، من به سرعت خوابیدم او هم خوابید، دو سه نفر هم جلوتر از او می رفتند، گلوله وسط ما افتاد، ولی به او نزدیک تر بود، لحظه ای صبر کردیم و برخواستیم راه افتادیم؛ در راه دیدیم که او دارد می غلطد، با خود فکر کردم که حتماً می خواهد به جای سینه خیز با غلطیدن خود را از رگبار دشمن نجات دهد، ولی دوباره با خود گفتم مگر چقدر می تواند بغلطد و بلند نشود، به او که رسیدم صورتش خون آلود و از بدنش خون می آمد؛ در خون خود غلط می خورد. او هم می گفت برادر کمک کن. در این حال از خدا می خواستم که بتوانم به او کمک کنم ولی امکان نداشت.
افرادی که مجروح شده بودند و توان حرکت نداشتند، مجبور بودند همان جا بمانند. آنها افزون بر تقاضای کمک به طور لفظی، با نگاهشان هم خواستار کمک بودند. وقتی ما را می دیدند که داریم به آنها می رسیم امیدوار می شدند، اما وقتی بدون امکان انجام کمکی از آنها رد می شدیم، نگاه نومیدانه شان ما را همراهی می کرد. خیلی از برادران مجروح می توانستند زنده بمانند، چون مثلاً تیر به پایشان خورده بود و مردنی نبودند.
ما هم چنان جلو می رفتیم. بچه ها همه از من جلوتر بودند و من هم مرتب داد می زدم که بلکه یکی از آنها بایستد تا با هم برویم. من به علت این که تیر خورده بودم و شانه ام به شدت درد می کرد و نمی توانستم تند راه بروم از همه عقب تر بودم؛ شاید فاصله نزدیک ترین افراد به من متجاوز از صدمتر بود.
من از وقتی که در محاصره افتادم و تیر خوردم، لبانم خشک شده و احساس می کردم که مثل آتش داغ شده ام، بدنم خیس عرق شده بود، خیلی سعی می کردم که آب دهانم را فرو بدهم، ولی آب وجود نداشت، انگار یک هفته بود که آب نخورده بودم، در قمقمه هم آبی نبود. در حالی بودم که احساس می کردم اسلحه و فانوسقه متجاوز از پنجاه کیلو بر من فشار وارد می آورد؛ چندبار تصمیم گرفتم اسلحه را بیندازم که راحت راه بروم، ولی با خودم می گفتم مال بیت المال است و مدیون می شوم. هوا رو به تاریکی (اذان مغرب) بود، نه آبادی دیده می شد و نه درختی بچه ها هم که همه جلوتر از من رفته بودند. با خود فکر می کردم که ممکن است شب در بیابان گرگی، سگی یا حیوانی درنده به من حمله کند و یااین که در تاریکی شب، طرف جبهه عراق بروم، لااقل خشابهایم باشد و بتوانم مقداری مقاومت کنم.
خلاصه دوباره راه افتادم. تا الان حدود ۱۵۰ متر آمده بودم. از آن جایی که در پشت جاده موضع گرفته بودیم و برخواستیم راه افتادیم باید حدود چهارصد متر می رفتیم تا به خاکریز و سنگرهایی می رسیدیم. ما اگر می توانستیم به این سنگرها برسیم لااقل از رگبار مسلسل های دشمن در امان بودیم. هرچه به سنگرها نزدیک تر می شدم بیشتر امیدوار می شدم و از خدا می خواستم که این آخرین لحظات تیر نخورم. بالاخره به سنگرها رسیدم و از خاکریز بالا رفتم سپس آن طرف خاکریز قرار گرفتم. هنوز باورم نمی شد که چطور من جان سالم به در بردم.
بچه ها صد متری از من جلوتر بودند و هوا هم رو به تاریکی می رفت، می ترسیدم که در تاریکی بچه ها را گم کنم خیلی داد زدم بالاخره یکی از بچه ها به نام مسعود انصاری ایستاد و من به او رسیدم. چفیه ای داشت به دستم پیچید و با هم رفتیم. از علی حاتمی سراغ گرفتم، گفت: علی از ما جدا شد و با محمد فاضل و چند نفر دیگر از طرف دیگر رفتند و گفتند از این طرف که ما می رویم به نیروهای ارتش می رسیم. ولی من در اصفهان بودم که خبر پیدا کردم علی شهید شده است.
بعداً دوباره که به سوسنگرد برگشتم و از مسعود سراغ علی حاتمی را گرفتم، گفت: علی همان موقع تیر خورد، هنوز به سنگرها نرسیده بودیم که یک تیر به سرش خورد و افتاد. هم چنین محمد فاضل که تیر به شکمش خورد.
در هر صورت، آن شب حدود یک ساعت راه رفتیم تا به کرخه کور رسیدیم. ارتش پس از عقب نشینی، آن جا مستقر شده بود. هرچه سراغ گرفتیم نه یک آمبولانسی وجود داشت نه یک خودرو نه یک جیپ که زخمی ها را ببرند. هرچه بیشتر جلو رفتیم هیچ خودرویی وجود نداشت. از روی پلی که عراقی ها روی کرخه کور زده بودند گذشتیم، کنار آن پل، جاده ای بود که یکی گفت جاده جلالیه است، ولی از هرکس دیگر که می پرسیدیم می گفت نمی دانم. بالاخره مسعود به من گفت: « نمی شود که تو تا صبح این جا بمانی و خون از بدنت برود، اگر می توانی راه بیایی بیا تا برویم بالاخره به یک جایی می رسیم » .راه افتادیم. حدود یک ساعت رفتیم، طرف چپ ما جبهه های عراق بود که همه اش روشن بود، هنوز منور خاموش نشده، منور دیگری می انداختند. از این جهت خیالمان راحت بود که به طرف جبهه های عراق نمی رویم، ولی می ترسیدیم که به گروه کمین عراق در این بیابان برخورد کنیم؛ زیرا، آنها دوربین مادون قرمز داشتند.
در همین حین، صدایی شنیدم، چندنفر فارسی حرف می زدند. آنها هم گروه دیگری بودند که به فرماندهی کریم، پیش رفته و محاصره شده بودند، تا این که بعد از دادن چندین شهید توانسته بودند فرار کنند و دو نفر زخمی را – که می توانستند راه بروند – نیز با خودشان بیاورند. یکی از آنها از بچه های اصفهان بود.
شب آنها را نزدیک کرخه کور دیدیم، چند نفر از بچه های اصفهان هم با آن گروه بودند، همدیگر را از صدا شناختیم و ما نزد آنها رفتیم. می گفتند که به وسیله بی سیم تماس گرفته ایم و گویا توپخانه همدان این نزدیکی ها مستقر است. حدود ده دقیقه دیگر راه رفتیم، گویا بچه ها منطقه را می شناختند، از طرف راست جاده وارد دشت خاکی شدیم، پس از طی مسافتی حدود صد متر به محل استقرار توپخانه همدان رسیدیم. ساعت حدود هشت شب بود…
گزارشی از تاریخ ۱۶/۱۰/۱۳۵۹ :

گزارش روز دوم عملیات هویزه : پیشروی مجدّد ، توقف و عقبنشینی خودی .
جا ماندن پیشتازانی چون حسین علم الهدی در منطقه
تشریح چگونگی جا ماندن در منطقه و درگیری محاصره شدگان با تانکهای دشمن از زبان و قلم معدود نجات یافتگان از محاصره .
آمار اولیّه شهداء و مفقودین .
گزارشی از کتاب « جنگ خلیج » ( چاپ انگلستان ) درباره حوادث روز گذشته و امروز عملیات نصر ( هویزه ) .
آتش توپخانه دشمن روی دزفول و آبادان .
چند درگیری و پاکسازی در جبهه شمالی .
گزارش استانداری خوزستان درباره اقدامات عراق برای جبران کمبود نیروی انسانی .
گزارش روزنامه الاهرام از خسارتهای وارد شده به ایران و عراق .
سخنان امام خمینی درباره اختلافات و منشاء آن ، خصائصی که دولت را مطلوب مردم خواهد کرد ، تأکید بر انجام تکلیف در جنگ بدون ترس از ارعاب دشمن ، در دیدار با نخست وزیر و وزیران و نیز سخنان ایشان در دیدار با دانشجویان خارج از کشور و سفرا و کارداران درباره آثار خصلتهای انقلابی و ساده زیستی در عظیم نشان دادن جمهوری اسلامی به جهانیان .
درگیری در سخنان آیت الله بهشتی در مشهد .
تحلیل فرمانده سپاه غرب کشور ( محمد بروجردی ) از جنگ ، آغاز و تداوم آن .
سخنرانی صدام و اعلام مواضع در قبال اشغال ایران ، لوازم عقبنشینی ، تداوم جنگ ، هیأتهای صلح بینالمللی ، خلقهای ایران و …
بازتاب سخنان صدام : خبرگزاری فرانسه : رئیس جمهور عراق خواسته است . اختلافات دو کشور از راههای مسالمتآمیز حل شود .
رادیو بغداد : عراق با وجود پیروزی قاطع ، به شرط آن که حقوق عراق و کشورهای عربی ( نظیر استرداد سه جزیره ) رعایت شود ، جنگ را متوقف خواهد کرد .
وزیر دفاع عراق : ارتش عراق بعد از ۴ ماه امروز قدرت بیشتری دارد و توانسته است برای همیشه به شوکت و نقش ایران در منطقه به عنوان ژاندارم خلیج فارس خاتمه دهد
پیام سید محمدباقر حکیم به نیروهای مسلح عراق : این جنگ تاکنون چیزی جز هزاران قربانی نداشته است .
شما باید بنا بر مسئولیت تاریخی خود ملت عراق را از شر طاغوت عراق نجات دهید و به صفوف مجاهدین مسلمان عراقی بپیوندید .
تلگرام ” حرکت مردم مسلمان عراق ” به مسئولان جمهوری اسلامی ایران .
گزارش و تفسیر تاس از حضور نظامی آمریکا در آبهای منطقه و سخنان کیسینجر و فرمانده نیروی دریائی فرانسه در این باره.
مقاله تحقیقی و مفصل فارین افرز : موقعیت و مواضع شوروی در جنگ : شوروی از جنگ آگاه بوده امّا مایل یا قادر به جلوگیری از آن نبوده است .
شوروی میخواهد با تعادل موجود در سیاست خود نسبت به ایران و عراق ، در موقع مناسب نقش میانجی ایفا کند.
ـ تشریح مقدمات شمارش معکوس برای آغاز جنگ ایران و عراق با ذکر دو شکست آمریکا در طبس و کودتای نوژه.
ـ بررسی علل عدم موفقیت عراق در صحنه های عملیات .
تفسیر رادیو لندن از عملیات هویزه : اجرای عملیات ناشی از فشار سیاسی بود ، نه آمادگی نظامی .
گزارش مفصل لوموند از توان لجستیک طرفین درگیر در جنگ ، زمینه سازی عراق برای شروع جنگ ، موقعیت بنی صدر ، ارتش و جنگ در درگیریهای سیاسی داخلی و نیز دو برداشت متفاوت جناحهای درگیر در مسائل داخلی ایران .
اعلام مواضع سازمان مجاهدین خلق درباره جنگ و انتقاد از محدودیتهای که برای شرکت مستقل آنان در جنگ وجود داشته است .
۱۶/۱۰/۱۳۶۴ :

هشدار عراق به کشورهای عربی منطقه خلیج فارس که چنانچه در جنگ تحمیلی از عراق حمایت نکنند بغداد امنیت داخلی آنها را در معرض خطر جدی قرار خواهد داد.
شهدای حماسه هویزه :

شهید احمد امی

تاریخ تولد :۱۳۳۶
نام پدر :غلام علی
تاریخ شهادت : ۱۶/۱۰/۱۳۵۹
محل تولد :سمنان / دامغان / آهوانو
طول مدت حیات :۲۳سال
محل شهادت : هویزه
سال ۱۳۳۶ در روستای آهوانو شهرستان دامغان کودکی پاک، دیده به جهان هستی گشود. او پنجمین فرزند خانواده بود و پدر نامش احمد گذارد. کودکی او در هاله‌ای از فقر و تنگ‌دستی گذشت و در سن ۷ سالگی به مدرسه رفت. با اتمام دوره‌ی دبستان به دامغان مهاجرت کرد. آن روزها پدر مشغول تحصیل علم فقه بود و درآمدی نداشت؛ لذا احمد به گرمسار نزد برادر بزرگ خود رفت و تا سال ۱۳۵۴ همان‌جا اقامت گزید. آن‌گاه به دامغان بازگشت.
احمد بعد از اخذ مدرک دیپلم ریاضی به دانشگاه تهران راه یافت و در رشته‌ی زبان انگلیسی به تحصیل پرداخت. اوج‌گیری انقلاب اسلامی، او را نیز به خیل کثیر تظاهرکنندگان کشاند. در روزهای پیروزی انقلاب در بهمن‌ماه به تهران رفت و از دستاوردهای این نهضت عظیم مردمی پاسداری نمود. احمد در دفترچه و تقویم‌های خود تمام حوادث روزانه را با زبان انگلیسی می‌نوشت.
سال ۱۳۵۹ مدرک کارشناسی خود را دریافت کرد و عازم خدمت مقدس سربازی شد و بعد از سه ماه که دوره آموزش را به پایان رساند، به عنوان افسر، خدمت را ادامه داد.
امی در زمان جنگ تحمیلی مردانه راهی میدان نبرد گشت و پس از ماه‌ها جانفشانی و دلاوری در روز شانزدهم دی‌ماه سال ۱۳۵۹ هویزه را به خون سرخ خود متبرّک ساخت. (۱)
وصیت نامه

و لا تحسبنّ الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون با سلام و درود به یگانه اختر تابناک آسمان ولایت و امامت امام زمان (عج) و نایب بر حقش امام خمینی و با درود به خانواده‌های معظم شهدا و رزمندگان اسلام؛ این عاشقان واقعی خدا و رسول و ائمه اطهار (علیهم السلام ) … در زندگی دو راه بیشتر نداریم: یا راه شیطان یا راه خدا و هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند که من در هیچ یک از این دو راه قرار ندارم. اگر بگوید، خودش را گول زده است و ضررش را چه زود و یا دیر در این جهان و جهان آخرت متوجه خواهد شد. به هر حال خدا هست، شیطان هم هست. اگر کسی سهل‌انگاری کند و دنبال آن را نگیرد، نمی‌تواند جوابگو باشد. پس باید راه خدا را در پیش گرفت و قبل از آن که در مقابل عمل انجام شده قرار بگیریم و جزو یاران و لشکریان شیطان به حساب بیاییم، خود را تکانی داده و به راه راست هدایت شویم. و این امر ممکن نیست الّا به تقوا و پیروی کردن از دستورات خدا و ائمه اطهار (علیهم السلام ) و ولایت فقیه؛ در غیر این صورت نمی‌توان راه واقعی خدا را در پیش گرفت؛ مخصوصاً در مورد ولایت اگر می‌خواهید در این دنیا و هم آخرت سربلند و روسفید باشید، ولایت داشته باشید و نگذارید وقایع تلخ تاریخ صدر اسلام دوباره تکرار شود. برادران و خواهران! اسلام خیلی باارزش‌تر از آن است که با مسایل پست دنیوی مقایسه گردد … اگر در گوشه و کنار دنیا می‌بینید که مبارزاتی به شکست می‌انجامد، درحالی که اهدافشان مقدس است، به خاطر این است که در راه مبارزه، دو اصل اساسی تقوا و ولایت را درک نکرده‌اند. پس باید ما نسبت به جامعه و اسلام دلسوزانه کار کنیم و منتظر نباشیم که انقلاب و اسلام برای ما کار کنند و پست و مقامی به ما بدهند. خودمان را با کم‌ترین مشکل و ساده‌ترین نوع زندگی وفق دهیم و انشاء الله خداوند همه ما را در زمینه‌های جهاد اکبر و جهاد اصغر پیروز فرماید و برسیم به جایی که خدا انسان را برای رسیدن به آن مقام آفریده است. سخنی با پدر و مادرم ! مرگ برای آدمی حلاوت و شهادت اوج عظمت انسان یعنی معراج اوست. والسلام علی من التبع الهدی به تاریخ ۲۵/۹/۱۳۵۹ (۲)
شهید مجید بشمه

تاریخ تولد :۱۳۲۶
تاریخ شهادت : ۱۷/۱۰/۱۳۵۹
طول مدت حیات : ۳۳ سال
محل شهادت :هویزه
مجید در سال ۱۳۲۶ در جمع گرم خانواده‌ای مهربان و صمیمی به دنیا آمد. دوران پر نشاط کودکی را در دامان پر مهر مادر و زیر سایه لطف پدر گذراند و با مبانی اسلام آشنا شد. از کودکی به مجالس روضه سالار شهیدان حضرت اباعبدالله‌الحسین (علیه السلام ) عشق می‌ورزید. با آغاز ماه محرم به جمع عزاداران حسینی حاضر می‌شد و خود نیز به نوحه‌سرایی و ذکر مصیبت می‌پرداخت. مجید تحصیلات خود را تا پایان دوره دبستان ادامه داد و چند سال بعد در ۱۹ سالگی به استخدام ارتش درآمد. با شروع انقلاب اسلامی این شاگرد مکتب عاشورا عاشقانه به صف مجاهدان راه حق پیوست. او خود را سرباز کوچک حسین زمان خمینی کبیر می‌دانست و برای پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کرد. بعد از پیروزی انقلاب به خدمت انقلاب درآمد و به عنوان مدرس نظامی در مدارس کار با اسلحه را آموزش می‌داد. با آغاز تجاوز وحشیانه رژیم عراق به ایران عاشقانه راهی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل گشت و حتی یکبار در جریان مبارزات به اسارت دشمن درآمد و به علت اینکه حاضر به بدگویی علیه امام (ره) نشده بود مورد سخت‌ترین شکنجه‌ها قرار گرفت، اما مدتی بعد با زیرکی خاصی از چنگ مزدوران بعثی گریخت و بار دیگر عاشقانه راهی جبهه‌های نور شد و سرانجام روز هفدهم دیماه سال ۱۳۵۹ بعد از اینکه نیروهای دشمن را ۲۲ کیلومتر از خاک ایران به عقب راند، در جبهه هویزه در سن ۳۳ سالگی به ندای لاهوتیان ملکوت لبیک گفت و به سوی عرش برین پر گشود. (۳)
شهید اصغر پریشانی

تاریخ تولد :۱۳۳۸
محل شهادت :هویزه
اصغر پریشانی درسال ۱۳۳۸ در آغوش پر مهر خانواده جای گرفت.کودکی مهربان و صمیمی که با حضورش نشاط و شادی خاصی را به ارمغان آورد مادر او را چنان پرورش داد، که نور ایمان در تمام سکناتش مشهود بود. اصغر در اوج مبارزات امام خمینی (ره) دل به عشق روح‌الله (ره) سپرد و همراه مبارزان ایرانی با پخش اعلامیه، و نوار و حضور در راهپیمائی‌های سراسری نسبت به حکومت سلطنتی پهلوی بیزاری جست. شکوفه‌های انقلاب که به بار نشست، پریشانی مبارزه بر علیه سوداگران مرگ را آغاز نمود.و بارها با منافقین (فدائیان خلق،‌ کمونیست‌ها، ‌مجاهدین خلق) برخورد کرد. با آغاز جنگ تحمیلی به مدت یک ماه دوره آموزشی را در پادگان اهواز(آموزش سلاح سنگین) به پایان رساند و سپس به جبهه‌های سوسنگرد، بستان، کوههای البرز و …. رفت. وی بعد از بازگشت از جبهه سرپرستی پاسداران مستقر در فرودگاه اهواز را پذیرفت، اما به علت علاقه به جهاد و مبارزه با دشمن بعثی با موافقت فرمانده کل به هویزه رفت و توسط مزدوران و سربازان صدام‌حسین به شهادت رسید. پیکرخونین اصغر بر روی زمین هویزه نشانی از مظلومیت شیعیان زهرای اطهر (س)‌ بود که با خون خویش وضو ساخته بود و بر درگاه خداوند متعال سجده نمودند. (۴)
شهید حامد جرفی

تاریخ تولد :۱۳۳۲
نام پدر : غضبان
تاریخ شهادت : ۱۷/۱۰/۱۳۵۹
محل تولد :خوزستان /هویزه
طول مدت حیات :۲۷
محل شهادت :بیمارستان تهران
مزار شهید :تهران ، بهشت زهرا (سلام الله علیها )
حامد در سال ۱۳۳۲ در هویزه و در میان خانواده‌ای کشاورز پا به عرصه گیتی نهاد نگاه معصومانه‌اش به دستان پینه بسته پدر و نگاه خسته مادر اورا با سختی زندگی آشنا ساخت و توانست تحصیلاتش را در سایه حمایتهای بی‌دریغ خانواده تا اخذ مدرک دیپلم ادامه داده و مدرک کارشناسی زبان انگلیسی را از دانشگاه شهید چمران اهواز دریافت نماید و در آموزش و پرورش استخدام شد. در دوران دانشجویی توانست چند تن از برادران مسیحی را مسلمان نماید و خود بعضی از کتب شهید مطهری را به زبان انگلیسی ترجمه نمود. وی علاوه بر زبان انگلیسی و به زبانهای عربی و فرانسوی تسلط کامل داشت.در زمان اوج‌گیری انقلاب به خیل عظیم مبارزان پیوست و بارها توسط ساواک دستگیر و شکنجه گشت.جرفی پس از تشکیل حکومت جمهوری اسلامی در ایران توسط امام، به عنوان دبیر دینی و قرآن و زبان انگلیسی در دبیرستان ابن سینا به کار مشغول شد اما بعد از مدتی به عنوان بخشدار هویزه به فعالیت پرداخت.جنگ تحمیلی برگ زرین دیگری از فعالیتهای حامد بود. او به همراه جوانان غیور زادگاهش اولین هسته مقاومت را در مقابل دشمن تشکیل داد و دفتر کارش را مقر این پایگاه نمود اما در ظهری خونین در هنگام انجام وظیفه در سال ۱۳۵۹ مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و پیکر خونینش برای معالجه و درمان به تهران انتقال یافت.جرفی پس از دوماه بی‌هوشی در روزی که علم الهدی و یارانش در هویزه به خون خویش غلطیدند در بیمارستان در تاریخ ۱۷/۱۰/۱۳۵۹ در سن ۲۷ سالگی آسمان سبز شهادت را مأمن خود ساخت و نامش را بر گلدسته‌های ایمان و شرف ثبت نمود.پیکر پاکش را در بهشت زهرا (سلام الله علیها ) به خاک سپردند. (۵)
وصیت‌نامه

من مرگ سرخ را انتخاب کرده‌ام. مادر برای من دعا کن که شهید شوم و از یاران مولایم علی (علیه السلام ) و در رکاب مجاهدین بمیرم.(۶)
شهید جمال دهشور

تاریخ تولد :۲۰/۱۲/۱۳۳۸
نام پدر :محمدکاظم
تاریخ شهادت : ۱۶/۱۰/۱۳۵۹
محل تولد :خوزستان /اهواز
طول مدت حیات :۲۱
محل شهادت : هویزه
مزار شهید :گلزارشهدای هویزه
جمال در بیستمین روز از اسفند ماه سال ۱۳۳۸ در شهر اهواز دیده به جهان هستی گشود. کودکی او در سایه‌ی زحمات بی‌دریغ خانواده بزرگ شد. از ۶ سالگی به مدرسه رفت و آموختن علم را با شوقی وصف‌ناپذیر ادامه داد. اواسط دوره‌ی دبیرستان بود، که در خیل یاران امام (ره) قرار گرفت و فعالیت‌های سیاسی خود را علیه رژیم سلطنتی آغاز نمود.
درست در همان سال‌ها بود که توسط ساواک دستگیر گشت و پدر تمام نوشته‌ها و کتاب‌‌هایی که ساواک به آن‌ها حساس بود، را درون باغچه مدفون ساخت و خوشبختانه آن‌ها در بازرسی منزل چیزی به دست نیاوردند.
جمال سال ۱۳۵۶ با رتبه‌ی دو رقمی به دانشگاه تهران راه یافت و در رشته‌ی شیمی مشغول تحصیل شد. وی ضمن فراگیری فنون کنگ‌فو در ساعات حکومت نظامی به پخش اعلامیه و شعارنویسی اقدام کرد.
سال ۱۳۵۷ در جرگه‌ی افراد کمیته‌ی استقبال به فرودگاه مهرآباد رفت تا شاهد بازگشت امام امت به کشور باشد. شادی او به حدی بود که بر روی کاپوت ماشین‌ حامل امام (ره) نشست و ما هر سال در ایام‌الله بهمن تصویر او را مشاهده می‌کنیم.
پس از پیروز ی انقلاب از رشته‌ی شیمی به رشته‌ی داروسازی گرایش پیدا کرد و در زمان تسخیر لانه‌ی جاسوسی با دیگر یاران همراه شد.
جنگ تحمیلی که آغاز شد جمال بدون تأمل درس را رها کرد و عازم خرمشهر شد و مردانه جنگید. با سقوط خرمشهر به سوسنگرد و هویزه رفت. در این زمان منزل پدرش مورد اصابت گلوله‌ی توپ قرار گرفت و خانواده به ناچار به تهران مهاجرت کردند. هرچند که خواهران در بخش امداد به مجروحان و برادران در جبهه حضور داشتند.
۱۶ دی ماه سال ۱۳۵۹ جمال به همراه گروه شهید حسین علم‌الهدی در هویزه وارد عملیات شدند. ساعتی بعد او از ناحیه‌ی پا مجروح شد. همان‌جا نشست و روی زخم را بست. سپس آرپی‌جی را برداشت، تانک‌های عراقی را نشانه گرفت. ۲ تانک دشمن را منهدم ساخت. اما کینه‌‌ی بعثیان او را به خاک انداخت و او خونین بال در روز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام ) به شهادت رسید. پیکرش چند روزی در صحرای هویزه ماند و سرانجام با اجازه‌ی پدر به همراه سه تن از هم‌رزمانش همان‌جا به خاک سپرده شد.
امروز خاک گلزار شهدای هویزه توتیای چشم ایرانیان است. جمال ۲۱ ساله به اوج پر کشید تا ایران اسلامی سرافراز بماند. (۷)
وصیت‌نامه

… اینک که این نوشته را می‌خوانید خود در میان شما نبوده و فقط یادی از من خواهد بود. پس می‌گویم که عصر و روزگار سخت و غریبی را می‌گذرانید. راه پر پیچ و خم و طولانی با توشه‌ی اندکی باید رفت و از این زندان خلاصی یافت. مسلمان زندگی کردن در این دنیا و عصر مغشوش پر از فتنه، پایمردی می‌خواهد. هدایت از طرف خدا و صبر و استقامت می‌خواهد
امیدوارم که خدا این توفیق را نصیب ما بگرداند که هدایت شده به سوی او راه ببریم و از این کوه ظلمت به منبع نور و صداقت و پاکی رسیده و از این سرچشمه‌های الهی سیراب بشویم.
بار الها! در این دنیا که نتوانسته آن طوری که تو می‌خواهی زندگی کنم پس مرگم را آن‌چنان قرار بده که لااقل بدین‌گونه کفاره‌ی گناهان کبیره و صغیره را ادا کرده باشم و خدایا تو می‌دانی که برای حسین عازم جبهه‌های جنگ کفر و ایمان و اسلام و شرک و حق و باطل شدم.
عازم شدم شاید بتوانم قدمی در راه رضای تو بردارم و پاک شوم و اذن دخول کسب کنم تا شاید آرزوی لطف و کرمت مرا از یاد خود ببرد.
مادرم که بسیار برایم زحمت کشیده و خداوند به تو صبر جمیل دهد، از فراق من ناراحت نباش. خوشحال باش و از خداوند بخواه که این هدیه را از تو قبول کند. امام حسین (علیه السلام ) خانواده‌اش را برای حفظ اسلام فدا کرد تو هم خوشحال باش و بخواه که فرزندت در راه دین اسلام جان خود را به حق تعالی تسلیم کند. پیام من به خواهران و برادران عزیز این است که سعی کنید برای خدا خود را خالص گردانید. به فکر آخرت باشید و بدانید که خدا در روز قیامت از اعمال ما سؤال خواهد کرد. پس این زندگی پست را به دنیای پر از نعمت الهی و صفا و پاکی نفروشید.
عزیزان بدانید که من عازم جبهه شدم شاید بتوانم قدمی در راه رضای خداوند بردارم و پاک شوم سعی کنید که اسلام را هرچه بیشتر بشناسید و به آن عمل کنید. دستورات اسلام را بشناسید و به آن عمل کنید. (۸)
پی نوشت ها :
(۱) مطالب ارسالی از دانشگاه تهران
(۲) مطالب ارسالی از دانشگاه تهران
(۳) کتاب شهدای دزفول صفحه ۱۳۸
(۴) اسوه‌های شهادت در اصفهان صفحه ۴۹۵
(۵) cd کنگره شهدای خوزستان
(۶) cd کنگره شهدای خوزستان
(۷) کتاب روزشمار شهدای دانشگاه تهران در تقویم سال ۱۳۸۵
(۸) کتاب روزشمار شهدای دانشگاه تهران در تقویم سال ۱۳۸۵

منابع :
سایت شهید آوینی
سایت ساجد
سایت صبح

یک نظر بدید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*