نشان ارادت مردم رفسنجان به امام حسین (ع) جهت ترفیع گنبد بهشت
تعداد 483 خشت طلا به ارزش 10,384,500,000 ریال
اطلاعات بیشتر و مشارکت
مشارکت در ساخت صحن و شبستان حضرت زهرا (س)
در جوار بارگاه ملکوتی امام علی (ع)
اطلاعات بیشتر و مشارکت

در راه مانده ارسال به واتس آپ ارسال به تلگرام

روایت علی بن طعان از سربازان حربن یزید ریاحی
باید آن همراهان بی معرفت را می دیدید! هیچ کدامشان نپرسیدند آخر علی بن طعان تا به حال کجا بودی؟ چرا از سپاه عقب ماندی؟ خودشان و اسبانشان را سیراب کرده و در گوشه ای لمیده بودند. بوی خوش آب به مشامم می خورد اما نمی دانستم کجاست. آخر در آن بیابان که آبی پیدا نمی شد. خود سپاه هم قبل از گم شدن من تشنه بودند و به دنبال یک قطره آب.

مرد غریبه که مشک آب را مقابلم گرفت باورم نمی شد، فکر کردم شاید سراب می بینم، اما نه! آب بود، آب خنک و گوارا! از هول نمی توانستم مشک را مقابل دهانم بگیرم، اگر آن غریبه کمکم نکرده بود همه اش را ریخته بودم روی سر و صورتم؛ غریبه به سپاه ما نمی خورد، کمی بعد فهمیدم که حسین بن علی است، همان که همگی کشتیمش، درست است که مرا از تشنگی و مرگ نجات داده بود، اما این که دلیل نمی شد، دشمن دشمن است!

وقت اذان ظهر مؤذنی مقابل خیمه هایشان اذان می گفت، بعد از آن حسین ردا بر دوش رو به ما ایستاد و شروع به موعظه کرد:

… من به سوی شما نیامدم تا این که نامه های شما به من رسید… گفتید که ما امام نداریم، باشد که به وسیله من خدا شما را هدایت کند، پس اگر بر سر عهد و پیمان خود هستید من به شهر شما می ایم و اگر آمدنم را ناخوش می دارید، من باز می گردم.

چه می توانستیم بگوییم؟!
همگی سکوت کردیم. حسین از مؤذن خواست اقامه کند و رو به حر پرسید: تو با اصحاب خود نماز می گزاری؟ کاش کر می شدم و نمی شنیدم این جواب حر را که گفت: خیر، ما به شما اقتدا خواهیم کرد! آخر پشت سر دشمن نماز می خواندیم که چه؟ به دلم افتاده بود که آخرش حر داغ ننگی به پیشانی خود خواهد زد و این را همان وقتی مطمئن شدم که گفت: به خدا سوگند که نمی توانم نام مادر شما را جز به نیکی ببرم. در پاسخ حسین که گفته بود: مادرت به سوگت بگرید!

وای از حر! وای… وای

نفرین
روایت حمیدبن مسلم از سپاهیان عمربن سعد

هفتمین روز از محرم بود، به دستور عمربن سعد همراه عمروبن حجاج و پانصد سوار، در کنار فرات مستقر شدیم تا نگذاریم حتی قطره ای آب به سپاهیان حسین برسد. جاسوسان گفته بودند که عطش در خیمه های حسین بیداد می کند و هر طور باشد می خواهند آب به خیمه ها برسانند؛ حتی بعضی به قیمت جان خود.

خوب یادم است، آن روز عبدالله بن حصین ازدی چه طور بر سر حسین فریاد زد و گفت: ای حسین! این آب را دیگر به سان رنگ آسمانی نخواهی دید! به خدا سوگند که قطره ای از آن را نخواهی آشامید تا از عطش جان دهی! و حسین گفت: خدایا، او را از تشنگی بکش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار مده چیزی نگذشته بود که به دیدار او رفتم و دیدم بیمار شده و چنان آب می خورد که شکمش بالا آمده و سپس آب را بالا می آورد و مدام فریاد می زند: العطش و آن قدر در این حال بود تا جان داد!

من مسلمان نیستم؟!
روایت دربان خیمه عمربن سعد

مردک گستاخ، حتی به جناب عمربن سعد سلام هم نکرد. گویا شخص بزرگی بود که عمربن سعد چیزی به او نگفت. تنها شنیدم که می گوید: ای یزیدبن حصین همدانی! چه عاملی تو را از سلام کردن به من بازداشت؟! مگر من مسلمان نیستم و خدا و رسول او را نمی شناسم؟! آن مرد همدانی گفت: اگر تو خود را مسلمان می پنداری، پس چرا با آل رسول این طور رفتار کرده، قصد جانشان کرده ای؟ چرا آب فرات را که حتی حیوانات این وادی از آن می نوشند از آنان مضایقه می کنی و گمان می کنی که خدا و رسول او را می شناسی؟!

در عجب بودم از امیر که سکوت کرده بود. باید همان جا گردنش را می زد وقتی آهسته از در خیمه نگاهی به درون انداختم، دیدم که عمربن سعد سر به زیر انداخته و می گوید: می دانم آزار این خاندان حرام است! اما عبیدالله مرا به این کار واداشته، و من در لحظات حساسی قرار گرفته ام نمی دانم باید چه کنم؟! ایا وعده حکومت ری را رها کنم، یا این که دستانم را به خون حسین آلوده کنم، حال آن که خوب می دانم کیفر این کار آتش است؟ ای مرد همدانی! من در خود این گذشت را که از حکومت ری چشم بپوشم، نمی بینم.

باورم نمی شد این عمربن سعد است که این ها را می گوید! گلویم خشک شده بود. اگر همین طور پیش می رفت حتماً حادثه شومی در راه بود.

گندم ری؟! جو ما را بس است!
روایت غلام بن سعد

پیشنهاد این دیدار از سوی حسین بود. خواسته بود تا شب هنگام در فاصله دو سپاه هم دیگر را ببینند. او با بیست نفر از یاران خود آمد و ارباب من هم با بیست نفر از سپاهیانش. حسین تنها از برادرش عباس و فرزندش علی اکبر خواست بماند و ارباب من ابن سعد هم چنین کرد و جز من که غلامش بودم و پسرش حفص مابقی را به سپاه برگرداند.

حسین و دو همراهش سیمایی نورانی داشتند، نمی دانستم ارباب چرا می خواهد آنان را بکشد. خب، حتماً نیاز به این کار بود که می خواست بکند، هرچه باشد او پسر سعد، سرباز بزرگ اسلام بود و حلال و حرام خدا را خوب می دانست.

صحبت ها شروع شد. حسین گفت: ای پسر سعد! ایا با من مقاتله می کنی و از خدایی که بازگشت تو به سوی اوست هراسی نداری؟! من فرزند کسی هستم که تو بهتر می دانی. چرا این گروه را رها نمی کنی تا با ما باشی؟ که این موجب نزدیکی تو به خداست.

ارباب گفت: آخر اگر از این گروه جدا شوم می ترسم که خانه ام را خراب کنند.

حسین گفت: من خانه ات را می سازم.

ارباب گفت: من بیمناکم که املاکم را از من بگیرند.

حسین گفت: من بهتر از آن به تو خواهم داد، از اموالی که در حجاز دارم.

ارباب گفت: من در کوفه بر جان افراد خانواده ام از خشم ابن زیاد بیمناکم و می ترسم که آن ها را از دم شمشیر بگذراند.

… اگرچه این چیزها به من ارتباطی ندارد اما اگر از من بپرسی می گویم حق با ارباب بود، آخر از کجا معلوم که حسین در بحبوبه این جنگ به وعده خود عمل می کرد؟ نمی دانم شاید هم واقعاً از امیر ابن زیاد می ترسید. از غلامانش شنیده بود ذره ای رحم در دلش نیست.

بالاخره حسین از جا بلند شد، چیزهایی به ارباب گفت که من جای او وحشت کردم، گفت: تو را چه می شود؟! خداوند جان تو را به زودی در بستر بگیرد و تو را در روز قیامت نیامرزد، به خدا سوگند من می دانم از گندم عراق جز به مقداری اندک نخوری!

ارباب هم کم نیاورد و جواب داد: جو، ما را بس است!

قاصد مرگ
روایت یکی از سپاهیان ابن سعد

خبرها را نمی گذارند زیاد دهان به دهان بچرخد، اما می چرخد! ما هم باورمان نمی شد اما گویا ابن سعد از رویارویی با حسین پرهیز داشت و نامه ای به عبیدالله نوشته، درصدد چاره برآمد؛ او نیز خشمگین شده، این پرهیز ابن سعد را به پای چاره جویی و دلسوزی برای خویشانش گذاشته و توسط شمربن ذی الجوشن نامه ضرب العجلی مبنی بر ستیز با حسین به ابن سعد رسانده و در صورت سرکشی ابن سعد، شمر مأمور شده او را گردن زده و خود امیری لشگر را برعهده گیرد.

باید ابن سعد را می دیدید وقتی شمر، نهم محرم وارد کربلا شد. مثل آن که قاصد مرگ خودش را دیده بود که چنین برافراشته و خطاب به شمر گفت: وای بر تو! خدا خانه ات را خراب کند، چه پیام زشت و ننگینی برای من آوردی!… با این همه راضی به واگذاری امیری لشکر به او نشد؛ او را امیر پیاده نظام کرد و خود برای ستیز با حسین آماده شد.

پیوند ننگین
روایت کزمان، غلام عبدالله بن ابی المحل

وقتی اربابم گفت باید امان نامه خویشانش را به کربلا ببرم، فکر می کردم باید منتظر مژدگانی خوبی از سوی آنان باشم، اما باورتان می شود اگر بگویم چه شد؟! به کربلا که رسیدم، سریع خود را به خیمه های حسین رسانده و امان نامه را برای فرزندان ام البنین قرائت کرده، گفتم: این از سوی بستگان شماست. فکر می کنید چه جوابی دادند؟ لابد شما هم چون من خوش خیالید و گمان می کنید چشمم به سکه های زرشان روشن شد؟! خیر، تنها شنیدم که گفتند: سلام ما را به او برسان و بگو: ما را حاجتی به امان نامه تو نیست، امان خدا بهتر از امان عبیدالله پسر سمیه است.

نه که فکر کنید به من که غلام بودم چنین پاسخ دادند، خیر! آن ها حتی پاسخ امیر، شمربن ذی الجوشن را هم همین طور دادند وقتی برای آنان، که از بستگانش بودند امان نامه آورد! حتی شنیدم که برادرها هم صدا گفته اند: خدا تو و امان نامه تو را لعنت کند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر، امان نداشته باشد؟!

نمی دانم آخر چه طور ممکن است کسی جان خود را از مهلکه نجات ندهد و نگریزد! آن علی اکبر را بگو؛ جوان رشید حسین. می گفتند حتی برای او هم به سبب خویشاوندی ای که از جانب مادرش لیلا با جناب ابوسفیان داشت امان نامه آمده بود اما او نیز چون عموهایش آن را رد کرده و چنین گفته است: پیوند خویشاوندی با رسول خدا سزاوارتر است تا پیوند با فرزند هند جگرخوار! خدا مرا ببخشد که مجبور به گفتن این کلام شدم! خدا مرا ببخشد!

لشکر خدا، لشکر شیطان
روایت یکی از سربازان لشکر عمربن سعد

امیر ابن سعد فریاد زد: ای لشکر خدا! سوار شوید و شاد باشید که به بهشت می روید!

ما نیز نماز ظهر و عصر را خوانده، سوار بر اسب راه افتادیم. همگی خوب می دانستیم که سپاه اندک حسین در مقابل انبوه سپاه امیر ابن سعد چیزی به حساب نمی اید و حتی نه بهشت، که فکر رسیدن به غنائم آن ها نیز کافی بود تا گام هایمان را استوارتر از پیش کند! نزدیکی خیمه های حسین بودیم که دیدیم عباس بن علی همراه بیست سوار که زهیربن قین و حبیب بن مظاهر از جمله آنان بود به طرف ما می ایند.

وقتی علت حمله ناگهانی مان را جویا شدند گفتیم از سوی ابن سعد دستور داریم. عباس بن علی برای مشورت به نزد حسین رفت و با این پیام بازگشت که حسین می گوید امشب را به من مهلت دهید تا با خدایم به راز و نیاز بنشینم. می گویند، وقتی ابن سعد، پیام حسین را شنید سکوت کرد و مردد بود که چه کند و از لشکریان خود نظر می خواست. گویا عمروبن حجاج پاسخ داده که: سبحان الله! اگر اهل دیلم و کفار از تو چنین تقاضایی می کردند سزاوار بود که با آن ها موافقت کنی! و این چنین می شود که ابن سعد آن شب را به حسین مهلت می دهد.

راستش نمی دانم چند نفرمان از این که دیرتر به غنائم می رسیم ناراحت بودند، اما من که خوشحال بودم حتی با آن احتمال ضعیف هم کمی دیرتر کشته خواهیم شد، آخر راستش چندان به وعده بهشت ابن سعد ایمان نداشتم!

داد از حسین
روایت یکی از سربازان ابن سعد

سی ودو نفر بودند، سی و دو خائن، همگی از سربازان امیر ابن سعد که خود را برای پیکار با حسین آماده کرده بودند. قبل از رفتنشان متوجه جر و بحثی که با امیر داشتند شدم ولی فکر نمی کردم کار به این جا بکشد. می گفتند: چرا هنگامی که فرزند دختر رسول خدا به شما سه مسأله را پیشنهاد می کند تا جنگی درنگیرد، شما هیچ کدام را نمی پذیرید؟! ساده لوح های بیچاره خود را داناتر از ابن سعد می دانستند، او که خود فقیه و دانای عرب بود!

جاسوسان می گفتند وقتی آن شب از سپاه ما جدا شده و به نزدیکی سپاه حسین رسیده اند، با شنیدن زمزمه مناجات آنان، دیگر لحظه ای درنگ نکرده و خود را به آنان ملحق کرده اند، یادشان رفته که همین ابن سعد چه نمازهای طویلی می خواند، همان شب هم خواند، خودم نماز عشایم را به او اقتدا کردم. دیگر قرار نبود که تا صبح جانمان را با عبادت درآوریم. لابد آن وقت فردا در میدان می خواستیم چرت بزنیم! داد از این حسین!

خندق دوزخ
روایت یزیدبن حارث از لشکریان ابن سعد

آری! نماز صبح را خوانده بودیم که امیر ابن سعد فرمان حرکت داد همگی سوار بر اسب ها شده، بی واهمه به سمت خیمه های حسین رفتیم. آری کارشان تمام بود اما حسین، دور تا دور خیمه ها خندق حفر کرده و در آن آتش افروخته بود. شمربن ذی الجوشن با دیدن خندق فریاد زد: ای حسین! پیش از فرارسیدن قیامت و آتش دوزخ به استقبال آتش رفته ای؟! حسین که ردای سبزی به دوش انداخته بود جلو آمد و پاسخ داد: ای پسر زن بزچران! تو به عذاب آتش سزاوارتری. آری همان وقت من خود دیدم که کسی از سپاه حسین می خواست تیری به سمت شمر نشانه گیرد اما او نگذاشت. این نیز خود از سیاست های نبرد حسین بود. همان وقت حسین سوار بر مرکبی شده و به میان میدان آمد، آن هم بدون پوشش و ابزار جنگ، ناگاه طنین صدایش در میان لشکر پیچید:

ای مردم! سخن مرا بشنوید و در جنگ شتاب مکنید تا شما را به چیزی که ادای آن بر من فریضه است و حق شما بر من است موعظه کنم… .

گویی صدایی از خیمه های حسین به گوش رسید که حسین کلام خود را نیمه رها کرده و چیزی به عباس بن علی و علی اکبر گفت که آن ها به خیمه ها رفته و صدا را خاموش کردند. گمانم صدای شیون اهل حرم و زنان و خویشانش بود. بار دیگر شروع به موعظه کرد: ای مردم! نسب مرا به یاد آورید و ببیند که کیستم، و به خود ایید و خود را ملامت کنید و نگاه کنید که ایا کشتن و شکستن حرمت من رواست؟!… ایا حمزه سیدالشهدا عموی من نیست؟! و آیا جعفرطیار که خداوند دو بال به او کرامت فرمود تا در بهشت به پرواز دراید عموی من نیست!… .

حسین چه فخری می فروخت به نیاکانش! شمر حق داشت که در میان کلام او نعره زده، مانع از ادامه گفتار او شود، اما حسین دست بردار نبود، نام مرا چرا بر بلندی می خواند؟

ای یزیدبن حارث! ای شبث بن ربعی! ای حجار بن ابجر! ای قیس بن اشعث! ایا شما برای من نامه ننوشتید که میوه ها رسید و زمین ها سبز شد، اگر بیایی لشکری آراسته در خدمت تو خواهد بود؟!

آری! ما نیز چون آن هزاران هزار کوفی دیگر به کوفه دعوتش کرده بودیم اما این مربوط به گذشته می شود. تازه، وقتی پای وعده های ابن زیاد به میان آمد، دلیلی نداشت بخواهیم هم چنان سر عهدمان بمانیم. مرحبا به اشعث! خوب پاسخی داد به او: ما نمی دانیم چه می گویی! ولی اگر به فرمان بنی عمّ خود تسلیم شوی جز نیکی نخواهی دید! آری! حسین باز اصرار کرد و نخواست که آتش جنگ را بخواباند، گفت: نه! به خدا سوگند، دستم را همانند افراد ذلیل و پست در دست شما نخواهم گذاشت و از پیش روی شما همانند بردگان فرار نخواهم کرد. و آن گاه از مرکب خود پایین آمد. آری! نمی دانم چرا ابن سعد زودتر فرمان حمله نمی داد تا کار حسین را یک سره کنیم؟!

رسوایی
روایت یکی از سپاهیان ابن سعد

حسین کم بود، حال باید به نصایح اصحابش هم گوش می دادیم! اگرچه این میان اتفاقاتی افتاد که به گمان من گفتنش چندان مهم نیست و تنها کمک به بزرگ کردن حسین می کند. از جمله اینکه ابن ابی جویریه یا آن یکی عمربن اشعث به حسین توهین کرده و همان دم جان دادند! من که می گویم این ها همگی اتفاق است و یاران حسین بی جهت آن را به او نسبت می دهند، اگر چه مسروق بن وائل حضرمی هم همین را می گفت و می گفت که با چشم خود دیده و به همین جهت از ادامه جهاد در کنار ما سرباز زد و بازگشت؛ بگذریم!

آری! ابتدا زهیر بن قین به طرف ما آمد و شروع به موعظه کرد که: ای مردم کوفه! من شما را به یاری این خاندان و ترک یاری یزید و عبیدالله بن زیاد فرامی خوانم زیرا شما در حکومت اینان جز سوء رفتار و قتل و کشتار و به دار آویختن و کشتن قاریان قرآن، همانند حجربن عدی و اصحاب او و هانی بن عروه و امثال او ندیده اید. فکر می کنید ما چه کردیم؟ همگی شروع کردیم به ناسزا گفتن به زهیر، و عبیدالله را مدح و دعا گفتیم و گفتیم که: از این مکان نمی رویم تا حسین و یارانش را بکشیم و یا آن ها را نزد عبیدالله ببریم! اما این حرف ها ترسی به دل زهیر نینداخت و جسارت او بیش از این ها بود و در پاسخ اعتراض شمر چنین گفت که: ای اعرابی زاده! من با تو سخن نگویم، تو حیوانی بیش نیستی! من گمان ندارم حتی دو ایه از کتاب خدا را بدانی، گوارا باد تو را رسوایی روز قیامت و عذاب دردناک الهی!

شمر هم البته خوب پاسخی نثارش کرد، گفت: خدا تو و امام تو را پس از ساعتی خواهد کشت!

میوه خبیث
روایت راوی گمنام سپاه ابن سعد

من درست نمی دانم اما گویا حسین در پی اتمام حجت با مردم کوفه بود! بار دیگر آمد و مقابل سپاه ایستاد و از آن ها خواست تا سکوت کنند و به سخنانش گوش بسپارند، اما سپاه اهمیتی نداده و ساکت نشد. حسین شروع به سخن کرد:

وای بر شما! چه زیان می برید! اگر سخن مرا بشنوید؟!… مرگ بر شما باد! ایا شما در حال گرفتاری از ما یاری می خواهید ولی با آن شمشیری که به خاطر سوگندتان، باید برای یاری ما از آن استفاده شود، بر روی ما می کشید؟… ایا اینان را کمک کرده و ما را تنها می گذارید؟! آری به خدا قسم این حیله و نیرنگ از قدیم در شما بوده و همه شما به آن خو گرفته اید، شما مانند میوه خبیثی هستید که در گلوی باغبان خود گیر می کنید، ولی دزدان به راحتی آن ها را می خورند، بدانید این زنازاده، فرزند زنازاده (ابن زیاد) مرا بین دو کار قرار داده: یکی عزت و دیگری ذلت، هیهات! که ما ذلت را بپذیریم.

حضیض، داغ ننگ
روایتی دوباره از علی بن طعان، سرباز لشکر حر

مرا که به خاطر دارید! آری همانم که از سپاه حر عقب مانده و حسین با سیراب کردنم از مرگ نجاتم داد! کاش نمی دیدم فرمانده غیورمان حر را که چگونه خود را به حضیض انداخت! باورتان می شود! همین که سخنان حسین به پایان رسید و ابن سعد فرمان حمله داد، او را دیدم که نزد عمربن سعد آمده و با خشم گفت: ایا با حسین جنگ می کنی؟! ابن سعد پاسخ داد: آری، به خدا سوگند، قتالی که کم ترینش این باشد که سرها و دست ها جدا گردد! حر که چون شیر درنده ای می غرید گفت: آن چه حسین بیان کرد، برای شما کافی نبود؟! و عمربن سعد چنین پاسخ داد که: اگر کار به دست من بود، می پذیرفتم، ولی امیر تو عبیدالله نمی پذیرد. آدم چیزهایی می شنود که باورش ممکن نیست! یعنی ابن سعد هنوز در فکر خویشان خود بود؟ و سرانجام، حر این یل نامدار عرب، سرکج کرده و به سمت سپاه حسین به راه افتاد!

آن ها که سخنان او را با ابن سعد نشنیده بودند بر این گمان بودند که او می خواهد آغازگر نبرد باشد. ابن اوس جلو رفت و پرسید: این چه حالتی است که در تو می بینم؟ و شنیدم که حر جواب داد: به خدا سوگند خود را در میان بهشت و دوزخ می بینم و به خدا قسم چیزی را بر بهشت برنمی گزینم، اگرچه مرا پاره پاره کرده و در آتشم بسوزانند. و بر اسب خود نهیب زده و گریخت!

امان از غفلت! آدمی هیچ نمی داند که عاقبتش چه خواهد شد! حر به راحتی افتخاراتی که در آن سالیان به دست آورده بود پشت کرد و این گونه تن به ذلتی ابدی داد! من که گفتم در انتظار چنین روزی بودم و این را همان وقت دانسته و یقین کردم که حر در پاسخ حسین به سرسختی اش که گفته بود: مادرت در سوگت بگرید! چه می خواهی؟ چون اسب رامی سر به زیر انداخته و پاسخ داده بود: اگر جز شما در این حال با من چنین سخن می گفت، درنمی گذشتم! ولی به خدا سوگند که نمی توانم نام مادر شما را جز به نیکی ببرم.

و آن روز برابر پنج شنبه، نهم محرم ۶۱ قمری بود که ما بر سپاه اندک حسین یورش برده و جز تن هایی بی سر و لگدکوب از آنان برجای نگذاشتیم.

منابع
۱. قصه کربلا، علی نظری منفرد.

۲. فراموشان، داوود غفارزادگان.

۳. لهوف سیدبن طاووس، ترجمه: محمد لک علی آبادی.

سیر مرثیه در ادوار شعر فارسی

یک نظر بدید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*